نقد، تحلیل و بررسی فیلم "ارتش سایهها" ژان پیر ملویل

ارتش سایهها (به فرانسوی: L'armée des ombres) نام فیلمی به کارگردانی ژان پیر ملویل محصول ۱۹۶۹ است. این فیلم بر پایهٔ رمانی فرانسوی به همین نام اثر ژوزف کسل ساخته شدهاست.
به گزارش هنر امروز، ارتش سایهها
کارگردان: ژان پیر ملویل
بازیگران: لینو ونتورا
سیمون سینیوره، ژان-پیر کسل
محصول کشور: فرانسه، ایتالیا
جوایز :
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی زبان از حلقه منتقدان فیلم نیویورک(۲۰۰۶)
برنده جایزه ویژه انجمن ملی منتقدان ایالات متحده(۲۰۰۷)
برنده تقدیرنامه ویژه انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس
فیلم اگزیستانسیالیستی ملویل و بهترین اثر اوست؛این فیلم درباره فعالیت های طرفداران ژنرال دوگل در زمان رژیم مارشال پتن است.
این فیلم اقتباس است از کتاب ارتش سایه ها اثر جوزف کسل
خلاصه داستان:
فرانسه توسط ارتش آلمان نازی اشغال شدهاست، اوایل سال ۱۹۴۰ دولت مردمی ژنرال دوگل در تبعید به سر میبرد و رژیم خود فروخته مارشال پتن همچون سگی دست آموز از منابع رایش سوم، دفاع میکند. اقتصاد سقوطی هولناک را تجربه میکند و فقر و گرسنگی بیداد میکند. جنگ همچون هشت پایی غول آسا، پاهای بلند خود را به دور کره خاکی میپیماید و همه جا را در مینوردد، از اروپا تا خاور دور، از آفریقا تا آمریکا و ...
تیتراژ و سکانس آغازین ارتش سایه ها
سکانس افتتاحیۀ فیلم به طرز شگفت انگیزی اشغال فرانسه را به تصویر میکشد. نمایی با شکوه از میدان شانزالیزه؛ عاری از هر جنبنده ای، سپس صدای پای سربازان آلمانی به گوش میرسد که در حال رژه رفتن وارد کادر میشوند، ولی در برابر عظمت طاق نصرت ناچیز به نظر میرسند و به مرور که نزدیک و نزدیک تر میشوند کادر را پر میکنند و مانع از دیده شدن طاق نصرت میشوند.
همانند اکثر آثار ملویل، تیتراژ آغازین بخشی از فیلم است و در خدمت معرفی فضای داستان. درختی تکیده در گوشه کادر، آسمان گرفته و بارش باران که به بهانۀ تیتراژ، دوربین برای دقایقی ما را وادار به تماشایش می کند. سپس با شخصیت اصلی روبرو میشویم. سرباز فرانسوی با لحنی دوستانه به او قول آسایش بیشتر در مقر جدید را میدهد. ولی پس از لحظاتی با مشاهدۀ نمایی از دستبندی که بر دستان لینو ونتوراست، متوجه میشویم که آن دو در یک جبهه نمی جنگند. ویژگیهای سکانس اول فضای سرد و سکوت طولانی و ایجاد شبهه در معرفی شخصیت هاست.
فیلیپ گاربیه، مهندس برق ۴۱ ساله، یکی از سران جنبش مقاومت است که به اردوگاه کار اجباری آورده شده است.
فضای اردوگاه، گروه های مختلفی که در آنجا به اسارت گرفته شده اند و شخصیت های متنوعی که در کنار او زندگی میکنند، از جمله رئیس کمپ که به دقت او را زیر نظر دارد، همگی اینگونه القا میکنند که ماجرای فیلم در همین کمپ خواهد گذشت و احتمالا در انتها فراری(موفق یا ناموفق) را خواهیم دید،اما مرگ اندوهناک معلم بیمار، شکل گیری روابط بین گاربیه و جوان کمونیست و ریختن نقشۀ فرار، پس از دقایقی ناتمام میماند و با فرار اوّل گاربیه، دیگر اطلاعی از افراد داخل کمپ نمی یابیم.
فیلم با عبارتى از ژرژ کوفلن آغاز می شود، عبارت به این شکل است «سال هاى دور زندگی ام نثار جوانى از دست رفته ام».
آنچه از این عبارت بر می آید آن است که خود ملویل نیز در سالهاى جنگ جهانى دوم و هنگامى که در سالهاى جوانى خود بسر می برده و در جنش مقاومت فرانسه عضویت داشته است زجر بسیار کشیده است و خود او نیز ناخوداگاه متوجه چنین خاطراتى بوده است، هر چند شاید در لایه هاى عمیقتر فیلم بتوان ردپاى این جمله را یافت.
فصل عنوان بندى فیلم یکى از زیباترین سکانس هایى است که در کل فیلم وجود دارد، در این سکانس که بیننده صداى رژه آلمانها را در کنار دروازه پاریس تماشا مى کند با احساس دوگانه اى در درون خود مواجه مىشود، یکى احساس وازدگى نسبت به آلمان ها و دیگرى ابهتى از فرانسه اشغال شده توسط نازى ها.
هر چند دانستن این نکته که این سکانس گرانترین سکانس تا آن تاریخ سینماى فرانسه بوده است (25 میلیون فرانک) خود به چنین احساسى دامن مى زند.
کارگردان رژه سربازان آلمانى را درکنار دروازه پاریس به دشتى فراخ در زیر بارش ریز باران برش مىزند که نشان از تعارض روح سلطه گرى در فرانسه اشغالى را دارد.
دیالوگی بین افسر همراه و فلیپ برقرار می شود. افسر از فیلیپ میپرسد: “اشکالی نداره از مسیر انحرافی بریم” و او جواب میدهد “نه عجله ای ندارم”
و این جمله کلید شخصیت وی است. صبور و تا حدی جبر گرا، گویی سرنوشت محتوم خود را (مرگ) میداند.
او به بازداشتگاهی میرود که قرار بوده اردوگاه افسران آلمانی باشد. رئیس بازداشتگاه تصمیم گرفته از ابزار چوب و هویج برای اعتراف گرفتن و لو دادن یاران فیلیپ استفاده کند. طی دیالوگی مشخص می شود که او دوستان کمونیست دارد و تفکر کمونیستی هم بدین سان تا حدی در او نهادینه شده است. در زندان بقول خودش با سه احمق و دو روح سر گردان هم اتاق می شود و تعارف بازی دومینو را رد می کند چون کارهای بزرگتری دارد و خود قرار است دومینو انقلاب ضد استثمار باشد ...
سکانس از فیلم ارتش سایه ها
استفاده از رنگهای آبی، سبز، و خاکستری کمک بسیار زیادی به فضاسازی فیلم کرده است و در راستای همان حس اسارت و مقاومت شخصیت های داستان است.
انتقال فیلیپ در هوایی گرگ و میش به مقر فرماندهی و تاکید دوربین بر شخصیت او زمانی که داخل ماشین نشسته و به چراغ داخل ماشین نگاه میکند،کم کم حسی از تعلیق را برای ما خلق میکند.
اداره ای خلوت و مامورانی که در حال خمیازه کشیدنند. بعد شاهد اتفاقی بی رحمانه هستیم: گاربیه مجبور میشود برای فرار، دیگر اسیری که کنارش نشسته را فریب داده و قربانی کند(به نمایی که اسلحۀ سرباز آلمانی در عمق میدان به سمت سر او نشانه رفته توجه کنید)، ابتدا ماموران را به دنبال او میفرستد و سپس خود پا به فرار میگذارد. دویدنی بی هدف که با افزایش سرعت دوربین،هیجان و حس از نفس افتادگیش به زیبایی القا میشود. در اینجا نماینده ای داریم از مردم فرانسه و سکوت تاریخیشان در مقابل دولت ویشی. سرژ رژیانی، صاحب سلمانی که پوسترهای مارشال پتن را به دیوار نصب کرده و متوجه وضعیت گاربیه میشود، به جای لو دادن او، او را کمک میکند. در واقع فیلم این انتخاب مردم را کاری از سر ناچاری بیان میکند و نه علاقۀ قلبی به دولت ویشی، همانطور که لحظاتی قبل گاربیه بخاطر غریزۀ بقا شخصی دیگر را به کشتن داد. هر کس به طریقی جزئی از این ارتش سایه هاست. همچنان که خود جنبش مقاومت برای ادامۀ حیات مجبور بود خود را پنهان کند.(این نگاه فیلم که سویۀ طلبکارانه و مواخذه گرانه نسبت به آن برهه تاریخی ندارد، باعث انتقاد شدید موج نویی های چپگرا از ملویل شد. ولی نگاه فیلم مطلقا جانبدارانه نیست چرا که در انتها آنرا زیرپا می گذارد.)
گاربیر نفس زنان وارد آرایشگاه میشود. صاحب مغازه عادی برخورد میکند. سر حوصله صورت او را اصلاح میکند. هیچ صحبتی بین آن دو رد و بدل نمیشود و فقط خطوط نگاهشان است که مدام یکدیگر را قطع میکنند. آرایشگر پولش را میگیرد و فقط هنگام رفتن کتی با رنگِ متفاوت را به گاربیر میدهد و میگوید چیز دیگری ندارم. ارتباط گاربیر و گروهش با مردمشان همینقدر مختصر، بی تاکید، با ترس و اضطراب از برقراری دیالوگ است. آنها تنها هستند. هر چند ملویل با پرداخت بسیار دقیقی که داشته موضعی علیه دیگر فرانسویان نمیگیرد اما تصویری بدون باج دهی را از این ارتباط ثبت میکند.
ژربیه(با بازی لینوونتورا) موفق به فرار میشود، به داخل یک آرایشگاه میرود، او بدون آنکه کلامی را با آرایشگر(با بازی سرژرژیانی) رد و بدل کند، ارتباطی با او میگیرد که هنگام رفتن باعث میشود تا آرایشگر به او یک بارانی(تنها چیزی که دارد) بدهد، همین سکانس جذاب و پر از تعلیق، بیآنکه گزافهگویی کند، به بهترین شکل کیفیت رابطه اعضای جنبش را با یکدیگر نشان میدهد، رابطهای بین یک عضو اصلی و یکی از مردم عادی که تفکراتش با جنبش همسو است، و این سکانس سرآغاز تمام سکانسهای دیگری در فیلم است که پر از زیرمتنهای جذاب هستند و با قابهای تماشایی ملویلی همراه شدهاند و در نهایت یکی از بهترین، سیاسیترین و غریبترین آثار سینما را رقم زدهاند.
سکانس اعدام در فیلم ارتش سایه ها
سکانس دردناک اعدام جوانی که گاربیه را لو داده.
"ارتش سایه ها" فیلم میزانسن است و بس. مِلویل چنان استادانه اینکار را انجام داده که بررسی هر یک از آنها میتواند کلاس درسی باشد برای شیفتگان سینما.
به سکانس دستگیری "دونات" نگاه کنید. او خیانت کار است و باید کشته شود. اما منزلی که او را آورده اند دیوارهای باریکی دارد و نمیتوانند از تفنگ استفاده کنند. چاقو هم آنجا پیدا نمیشود.. "لماسک" عضو تازه وارد گروه مدام مخالفت میکند و از اینکه بار اولش هست میترسد، "فیلیپ" هم به او میگوید بار اول همه آنهاست.
نماهای مدیوم شات از "دونات" در راستای همان نماهای مدیوم از افراد گروه است. دوربین به هیچ وجه او را تحقیر نمیکند بلکه او را جزو همان گروه میداند.
با بستن دهان او و دستور "فیلیپ" برای خفه کردن او، نماها کلوز میشود." فیلیکس" مردد است. حتی نماهای دونات هم تبدیل به کلوز میشود.تردید لماسک فیلیپ را ناچار میکند سر آنها داد بزند. بالاخره تصمیم عملی میشود.اشک های دونات هنگام مرگ او را برای ما سمپات میکند اما چاره ای نیست. گریه های لماسک و نگاه های فیلیکس و فیلیپ نشان میدهد آنها از این عمل خشنود نیستند. این کشتن، از جنس خشونت و انتقام نیست. از سرناچاری و وظیفه است.برای همین با آنها همدردیم و ما هم ناراحت.ما هم مثل لماسک دلمان میخاست راه دیگری پیدا میکردیم.
تنهایی فیلیپ در تاریکی و نزدیکی دوربین به او نشان میدهد که تصمیم گرفتن چقدر برایش دشوار بوده و این را در جمله ای که به لماسک میگوید کاملا هویداست. آنجا که میگوید :منم فکر نمیکردم بتونیم اینکار رو انجام بدیم.
مرگ دوستان برای آنها سخت است اما برای حفظ امنیت گروه لازم است و این حس بخوبی در این سکانس مابه ازا تصویری پیدا میکند.
سکانس دیدنی از ارتش سایه ها
در این سکانس ما با سه شخصیت اصلی دیگر گروه آشنا میشویم.
"ژان فرانسوا" مردی جوان و خوش پوش است که مسئولیت آوردن دستگاهی را به عهده دارد. با ورود قطار و دیدن مامورینی که مشغول بازرسی چمدان ها هستن، حس تعلیق را شاهدیم. ژان برای رهایی از دست ماموران کلکی سوار میکند.ما نمیدانیم که موفق خواهد شد یا نه. به محض عبور از صف ماموران به سمت مترو میرود و دوربین هم او را تعقیب میکند. انگار خطر رفع شده است و ما هم نفس راحتی میکشیم اما درست در لحظه وارد شدن به ایستگاه چند مامور فرانسوی جلوی او سبز میشوند. نه تنها ما هم همراه ژان غافلگیر میشویم بلکه دوربین هم جا میخورد. حس آرامش تبدیل به حس تعلیق میشود.اینبار به چه ترفندی فرار خواهد کرد؟ آیا میتواند؟ راه فرار چیست؟ تمام این سوالات در این چند لحظه از ذهن ما میگذرد. اما ملویل با توسل به شانس ژان را از خطر نجات میدهد.مامورین فاقد تشخیص آن دستگاه هستند.
ژان با دادن دستگاه به "ماتیلدا" از خوش شانسی خود میگوید. بعد از آن به دیدن برادرش "سنت لوک" میرود. غافل از اینکه برادرش هم نقش مهمی در این گروه دارد.
ارتش آنها در واقع از سایه ها ساخته شده است:آنها از نام های جعلی استفاده می کنند،هیچ آدرسی ندارند،می توانند در یک لحظه توسط یک خائن یا یک حادثه لو بروند.آنها می دانند احتمالا خواهند مُرد. این یک فیلم جنگی نیست.
فیلم کُند است ولی این کند بودن دلیل دراماتیک دارد چراکه میخواهد فضا و نور و عناصر فیلمیک به گونهای باشد که ارتش سایهها در بیاید، لذا کند بودن دلیل موجهی دارد.
از عناصر فرمی که در فیلم است میتوان این مسئله را فهمید. سکوتهای طولانی، مکثهای طولانی، قالببندیهایی که سرد و بیروح هستند، رنگهای تیره، نورهای سرد، هوای سرد و... قراره یک سری آدم که سایهها هستند بر این فضا چیره بشوند یا نشوند.
سکانس ماندگار ارتش سایه ها
این یکی از بی رحم ترین فیلمهایی ـست که میتوان دید، البته چون سینماست، نه از نظر فیزیکی بلکه یک شکنجه منحصر بفرد روحی ـست
"ارتش سایه ها" در جهان ژنرال دوگل رقم می خورد، جایی که مبارزان مقاومت فرانسه در تلاش برای سرنگونی اشغال نازی ها از کشورشان هستند، اما خودِ ملویل اذعان داشت فیلم من لزوما مختص مقامت نیست، در واقع، یک شات باز شگفت آور بصورتی پایدار و محکم از اشغال فرانسه توسط آلمان های نازی ـست. این تصویری ناب از مطالعه اعتقاد تا سرنوشت است؛ مبارزان جنبش مقاومت به سرکردگی "فیلیپ جربیر" گروهکی تروریستی را تشکیل می دهند تا همانند موریانه از درون نظام غاصب را متلاشی کنند. در فیلم ترس موج می زند چرا که آنها هر لحظه ممکن است از سوی نازی ها دستگیر و شکنجه شوند، تماشای این افراد که از اقدام به مقاومت تا پشت کردن به آرمان هایشان همواره تهدیدِ بزرگی برای ادامه زندگی ـست مانند رنجی عاطفی مخاطب را تا به انتهای داستان همراهی می کند. در آثار گنگستری، پرولتاریا و اقوام حاکم همیشه کمترین نقش را ایفا می کنند و اغلب هیچ دخلی به داستان ندارند، اما ملویل دستان کثیف این طبقات را وارد سینما کرد و طبقه ما قبل از نظامیان هم درگیر سینما شدند، ارتش سایه ها مستقیما گل آویز طبقه بورژوازی نشده اما به موازات داستان، سرکوبی غیر علنی بر اتفاقات وقت فرانسه و مشخصه هایی که این طبقات را عاری از هرگونه مداخله در جنگ با نازی ها ـست نشان می دهد. ملویل داستان فیلم را با الهام از رمان ارتش سایه ها به نبوشته ژوزف کسل خلق کرد و آن را به نحوی پیش برد تا در 140 دقیقه تمام حرفش را بی کم و کسری می زند.
معرفی ماتیلدا و نقش مهم آن در گروه توسط نریشن و از زبان فیلیپ بیان میشود. او ماتیلدا را دستیار خود میداند و کارهای او را برای ما شرح میدهد. همزمان ما ماتیلدا را دنبال میکنیم و قرار ملاقات های او با دیگر افراد گروه،طراحی نقشه برای نجات فیلیکس و تغییر قیافه های متعددش را شاهدیم و در این میان موسیقی نقش پررنگی دارد و به کمک تصویر می آید.
این ترفند جدا ازینکه رابطه حسی و کاری فیلیپ و ماتیلدا را تا حدودی نمایان میکند، تعهد فیلمساز به سینمای کلاسیک را نیز میرساند.
ملویل با این سکانس نشان میدهد که چقدر وام دار سینمای صامت است. او بدون اینکه دیالوگی از زبان ماتیلدا بیان کند او را شخصیت پردازی میکند و شخصیتی دلسوز، محبوب و متعهد به گروه را برای ما میسازد.
سکانس بی نظیر ارتش سایه ها
فیلم ملویل درباره جنگ در اذهان اعضای مقاومت است،کسانی که همیشه با ترس زندگی می کنند،در مقابل پوچی ایستادگی می کنند،مرگ دوستان خود را می پذیرند و انتظار هیچ گونه پاداشی را ندارند،جز دانش به اینکه آنها کار درست را انجام می دهند.زیر بسیاری با نام های جعلی می میرند،ایثار آنها هرگز شناخته نمی شود:در فیلم،دو برادر هرگز به اینکه هردو عضوی از مقاومت هستند پی نمی برند،و یکی ناشناس می میرد. به عنوان یکی از فیلم هایش که یکی پس از دیگری دوباره کشف می شدند، وقتی "جریبز" سرکرده یک گروه جاسوسی ضد حکومت، نقشه ورود پنهانی به زندان سیاسی جنرال دوگل را میکشد.
و ما بی رحمی و تیرگی سیاست را به عینه در سکانس های قبل دیده ایم ... حالا اینجا، در این نمای بی نظیر وقتی گروه خود را به جای تیم پزشکی جا زده و برگه جعلی اجازه ورود را به نگهبانان نشان میدهند، زمانی که آن نگهبان وارد زندان شده تا مهر تایید برگه ورود را بگیرد، ما پلانی بی نظیر و خلاقانه داریم ... نمایی که دوربین هم قد کامیونت پزشکی، پلانی از درب گرفته، دربی که دو سمتش را سربازان امنیتی پر کرده اند، و تنها نقطه نور قاب، شیار آن زیر است.
ما سایه ها را دنبال کرده و چون زبان سربازان گنگ و نامفهوم است، از سایه ها باید بفهمیم، فعالیت ها در آن سمت درب چگونه پیش میرود، شبیه به همه شخصیت های داستان که در کامیونت منتظر نتیجه هستند، ما نیز منتظر میمانیم تا این نمای زیبا و نفس گیر از فیلم تکرار نشدنی "ارتش سایه ها" که رابطه ای ژرف با نام فیلم نیز دارد ما را غرق کاربلدی ژان پیره ملویل کند.
سکانس به یاد ماندنی ارتش سایه ها
در سکانسی ماتیلدا و فیلیپ در رستوران مشغول صحبت هستند. ابتدا مردمی ناآشنا را دور یک میز میبینیم که مشغول غذا خوردن هستند و با زومی ناگهانی به پشت سر ماتیلدا میرسیم که حس تحت نظر بودن را القا میکند، ولی از این زاویه لینو ونتورا دیده نمی شود، سپس با یک کات نمای نزدیک چهرۀ ماتیلدا را می بینیم که در حال نوشیدن قهوه است، و پس از چند لحظه مجددا شاهد یک کات دیگر هستیم به چهرۀ ماتیلدا اما این بار از زاویه ای دیگر، که می توانیم محل دوربین اول(که از پشت سر روی ماتیلدا زوم کرد) را ببینیم: کلاهی که بالای رخت آویز است!(کلاه در سینمای ملویل نماد خبرچین است.) ماجرا زمانی جالب تر می شود که لحظاتی پس از رفتن ماتیلدا(که باعث میشد دوربین اول فیلیپ را نبیند)، ماموران به داخل رستوران می آیند و در سکانس بعد فیلیپ را میبینیم که در انتظار تیرباران است!
سکانس طلایی فیلم اما، جایی است که گاربیه برای بار دوم دستگیر شده است. کلوزاپ هایی از چهره های مات و مبهوت که تنها دقایقی با تیرباران فاصله دارند نمایش داده میشود، سیگاری که دست به دست میچرخد و دوربین تا انتها آن را دنبال میکند و در میانۀ راه مجددا به غریزۀ بقا اشاره میکند: مردی که یک سیگار اضافه برمیدارد و پشت گوشش میگذارد برای بعد! و جعبۀ خالی که به گاربیه میرسد، وقتی نگهبان سرمیرسد و می گوید سیگارها را خاموش کنید، یکی از آنها میگوید: این دیگه بار آخره، جمله ای که چند دقیقه بعد متوجه مفهومش میشویم. نمایش رفتن به استقبال مرگ با تاکید بر سایه های روی دیوار راهروی زندان و موسیقی سهمگین که با دیدن تیربارها مانند نگاه یخ زدۀ لینو ونتورا می خشکد، شخصیت های مهمی چون لوک جاردی و ماتیلدا که حالا از نظر مخاطب جایگاهی پایینتر از گاربیه ندارند، همگی این ایده را تقویت میکنند که گاربیه در این سکانس کشته میشود چون شخصیت های کافی برای ادامه دادن داستان وجود دارند. در راه برخی اتفاق ها یک بار دیگر از جلوی چشمان گاربیه میگذرند. انچه که اتفاق افتاده و آنچه که اتفاق خواهد افتاد(نمایی از دست گاربیه بر کتاب های لوک جاردی که در اواخر فیلم بوقوع می پیوندد).
سکانس تیرباران و اعدام
در یکی از سکانس های فیلم «ارتش سایه ها» (1969 ژان پیر ملویل)، تعدادی از فعالین جنبش مقاومت فرانسه در زیرزمینی دراز به صف شده اند. یک سمت آن ها چوخه آتش قرار دارد و در سمت دیگر دیواری بتنی. فیلیپ گاربیه(با بازی درخشان لینو ونتورا) هم هست. از رهبران یکی از شاخه های مقاومت. فرمانده نازی ها قاعده بازی را اعلام می کند. زندانیان باید به فرمان او به سمت دیوار فرار کنند. چوخه آتش سپس شروع خواهد کرد. هرکس پیش از کشته شدن به دیوار برسد زنده می ماند. اما فقط فعلا؛ تا مراسم اعدام بعدی. ملویل در این سکانس کاملا جدی، کمی هم طنز را چاشنی کار کرده است. یکی از اسیران، پس از شنیدن آنچه باید از سربگذرانند، خیلی خونسرد می گوید ارزش امتحان کردن دارد.. ونتورا مانده است. که فرار کند و کشته شود، یا اینکه فرمان فرمانده را بی اعتبار گرداند و آنگاه کشته شود. دغدغه اگزیستانسیالیستی که در قالب یک تک گویی درونی درخشان بصری می شود. «تصمیم» می گیرد که حداقل اراده خود را، روح خود را بر فرمانده غالب کند. بقیه در حال فرار به سوی دیوارند. ونتورا نه. پیش از انکه جوخه آتش کار را آغاز کند، فرمانده عصبانی چند تیر به اطراف ونتورا شلیک می کند. مرگ ونتورا برای فرمانده شاید چندان مهم نباشد، مهم تسخیر روح او است. غریزه حیات ونتورا را نیز به حرکت، به فرار وا می دارد. اما حداقل کمی بازی را مسئله دار کرد. شاید در کل فیلم هم کم وبیش همین منطق جاری باشد. حریف بسیار قوی تر است. فرانسه به رهبری مارشال پتن بدون نبرد تسلیم نازی ها شده است. تحقیری تاریخی. از این رو حتی «بازنده» هم نیست. اگرچه هدف نهایی جنبش مقاومت رهایی فرانسه بود، اما تا آن هنگام می بایست جنگید؛ که حداقل به عنوان بازنده به رسمیت شناخته شد. فعلا بازنده ای خوب. بازنده بودن هم مهم است.
ثبت آخرین لحظات زندگی شخصیتها قبل از مرگ کار ساده ای نیست. ملویل ریتم زندگی را در این لحظات کند میبیند. دوربین اجازه قطع کردن نماها رو به خود نمیدهد. جزئیترین صداها در این لحظات شنیده میشود. صدای قدمهای سربازی که از انتهای راهرو به سلول نزدیک میشود. صدای باز و بسته شدن درها و قیج قیج لولاها. صدای تیک تیک ساعت، صدای تبش بی امان قلب. و صداهایی مبهم و غیر قابل شناسایی از دوردست که هیچوقت در حالت عادی شنیده نمیشود. زمان برای آنها کند میشود و تا مرز ایستادن پیش میرود. قدرت تاثیرگذاری سکانس زندانی شدن گاربیر، از همهٔ تمهیداتی ناشی میشود که ملویل برای خلق این فضای مرگ بار به کار گرفته است.
گابریر را میشناسیم. غرورش را دیدهایم. در راه رسیدن به هدف، تردیدی ندارد. حتماً هر لحظه برای مرگ آماده بوده است. با این زمینه سازی هاست که وقتی قبل از تیرباران به او اجازهٔ فرار میدهند یکی از زیباترین سکانسهای فیلم و حتی شاید تاریخ سینما خلق میشود. همه فرار میکنند و او صبر میکند. گرفتار تردید شده. در آخرین لحظه بی اختیار پا به فرار میگذارد. همین تصمیم به فرار جانش را نجات میدهد اما احتمالا تا آخرین لحظات عمر تلخی این تحقیر را فراموش نکرده بوده است.
ارتش سایهها فیلم سردی است. نه فقط بخاطر رنگها و نه فقط بخاطر ویژگیهای بصری، سردیاش در مرگ حاکم بر پاریساَش هم ریشه دارد. در جدایی قهرمانهایش از مردم، در اینکه قهرمانهایش به زوال محکوماند، در ریتم سنگین زندگی ای که تصویر میکند هم ریشه دارد. سرد است چون وجهه ای از جنگ را به نمایش میگذارد که هیچکس از دیدنش خوشحال و مفتخر نمیشود. سرد است چون از مرگ تقدس حرف می زند. اما در ذهن میماند چون بدون هیچ ادایی از اعتقادات ملویل برآمده است.
افسر آلمانی به آنها یک فرصت تحقیر آمیز می دهد: آنها فرصت دارند تا بدوند، هر کس زودتر به انتهای مسیر رسید چند روز زنده میماند و در دور بعدی تیرباران میشود!
و اینجا گاربیه دوباره باید بین شرافت و بقا یکی را انتخاب کند. فیلیپ تصمیم میگیرد از این فرصت استفاده نکند ولی افسر آلمانی او را مجبور به اینکار میکند. و این فرار به طرز معجزه آسایی به فراری بزرگتر منجر میشود، گویی همچنان که میگوید، تا خودش به این باور نرسد که باید برای جنبش فدا شود هرگز نخواهد مرد. این سکانس در واقع جوابیه ای است برای تعدیل ماجرای فلیکس و به کمک آن توجیه میشود. چرا که فیلم قبلا این را نشان داده که چقدر همه چیز در این نقشه ها غیرقابل پیش بینی است. زمانی که ما از وجود نقشه مطلع بودیم و انتظار آزاد شدن فلیکس را داشتیم این اتفاق نیفتاد و حالا که انتظار مرگ گاربیه را داریم، او به کمک دوستانش آزاد می شود. پس از فرار نوبت به وضعیت خفت بارتری میرسد: او باید در محلی دورافتاده مخفی شود و همچنان که خودش توصیف می کند مانند یک جانور ترسو زندگی کند.
سکانس پایانی ارتش سایه ها
ارتش سایه ها اثر ملویل ، فیلم بی همتایی است. یک شاهکار تمام عیار. فیلمی تراژیک، دگرگون کننده، برآشوبنده اما نیروبخش. فیلمی اصیل، درد- و مرگ- شناسانه و اگزیستانسیال. به نظرم بهترین فیلم مقاومت است، بهترین فیلم ضد فاشیستی و ضد اشغال.
سکانس پایانی فیلم غریب است و یکه: کشتن همرزم برای شکنجه نشدن توسط نازیها و نجات بقیه یاران. این سکانس به باور من، منحصر به فرد ترین مرگ در سینماست.مرگ و دردی که از روح ما زدوده نمیشود. مرگی وجود شناسانه، رهایی بخش و از سر عشق. و از سر وظیفه. مرگ از جانب ماتیلد ، آرزومندانه است و از طرف همرزمانش، سخت تر از مرگ خود. سکانس ،مملو از حسهایی متضادِ انسانی است: فرار کن، برو، بمیر، زنده بمان، ببخش و...سکانسی مملو از درد و شفقت. بعد از مرگ ماتیلد بهقول فیلیپ- لینو ونتورا- : «دیگر هیچ چیز در این دنیا مقدس نیست». جسد ماتیلد گویی همیشه در سنگفرش خیابان میماند و همراه یاران است تا لحظه مرگشان. جسد، زمان را کش میدهد و متجسد میکند . و بعد زمان و فضا را الغا میسازد. دیگر یاران او نیز میمیرند هر کدام در وقت دیگر اما گویی همان زمان.
سکانس پایانی فیلم دقیقا برعکس سکانس افتتاحیه است. افراد ارتش سایه ها که با کنایۀ استادانۀ ملویل حالا دیگر فرقی با ارتش آلمان ندارند(سوار بر اتومبیل اس اس می آیند و بهترین عضو نهضت مقاومت را به قتل می رسانند)، با چهره هایی شرمسار، یکی یکی میمیرند و سپس از درون ماشین نمایی از طاق نصرت را میبینیم بعنوان فرانسه ای که هنوز سرپا و آزاد است، البته قهرمانان فیلم به میدان شارل دوگل نمی رسند و با اشارۀ مامور آلمانی به کوچه ای می پیچند.
خبر مرگشان با نوشتهها پشت سر هم میآید. مرگ همگیشان- و ماتیلد- پیروزی بر دشمن است . مرگشان عین زندگی کنشمندشان است .نمای آخر ، همه یاران ماتیلد سایه شدهاند و آرک ترییومف- پیروزی- را میبینند. این نمای آرزومندانه به واقعیت بدل میشود. تیتراژ پایانی همه در دایرههای کوچک لبخند میزنند.
منبع: کانال تلگرامی کافه هنر