{{weatherData.name}} {{weatherData.weather.main}} ℃ {{weatherData.main.temp}}

کدخبر : 16033

مظنونین همیشگی (به انگلیسی: The Usual Suspects) فیلمی نوآر،جنایی به کارگردانی برایان سینگر و نویسندگی کریستوفر مک‌کوری محصول سال ۱۹۹۵ ایالات متحدهٔ آمریکا است.

به گزارش هنر ام‌روز، مظنونین همیشگی

ژانر:نوآر جنایی، معمایی، هیجان انگیز

محصول: آمریکا آلمان

 آهنگ‌ساز : جان آتمن

نویسنده: کریستوفر مک‌کوآری

کارگردان: برایان سینگر

بازیگران: کوین اسپیسی_استیپن بالدوین_گابریل بایرن_بنیچیو دل تورو_کوین پولاک_چاز پالمنتری_پته پوستلت هوایت

جوایز:

برنده اسکار: بهترین فیلمنامه برای کریستوفر مک کوآری

برنده اسکار: بهترین بازیگر نقش مکمل برای کوین اسپیسی.

جایزهٔ بفتای بهترین فیلمنامه

نامزد ۴ جایزه اسکار

نامزد ۱ جایزه گلدن گلوب

برنده ۳۴ جایزه بین المللی و نامزد ۱۲ جایزه دیگر

با عنوان شاهکار در لیست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما.

خلاصه داستان:

داستان فیلم به صورت موازی و فلش بک بین گذشته و زمان حال می‌گذرد.

 پس از انفجار یک قایق در لنگرگاه سن پدرو، پلیس ٢٧ جسد و مقداری مواد مخدر به ارزش میلیونها دلار را در کنار این قایق منهدم شده پیدا می کند. 

فقط وربال و یک ملوان اهل مجارستان زنده می‌مانند. ملوان مجاری را به بیمارستان می‌برند و پلیس وربال را دستگیر می‌کند و از او می‌خواهد که بگوید داستان چیست...

وربال توسط پلیس تحت فشار گذاشته می شود تا آنچه را که در قایق اتفاق افتاده بازگو کند. 

داستان باورنکردنی او که از شش هفته قبل آغاز می شود درباره خودش و چهار جنایتکار همدستش می باشد که توسط فردی مرموز و خطرناک با هویتی پنهان برای دست زدن به اقدامی خطرناک به شکلی عجیب گرد هم جمع شده اند. او تنها سرنخ برای بازجویان است که به طرز نا امیدانه ای به دنبال مغز متفکر این عملیات هستند، فردی مرموز به نام کایزر شوزه...

 

تریلر فیلم مظنونین همیشگی 

 

 چرا باید این فیلم را دید؟

مظنونین همیشگی محصولی از نسل جوان سینماست. برایان سینگر این فیلم را در بیست و هشت سالگی کارگردانی کرده است و یکی از محصولات جوانان دهه نود است. 

مظنونین همیشگی، از آن فیلم های تکرار نشدنی است؛ فیلمی که فقط یک بار اتفاق می افتد. بعضی داستان ها را می توان هزار بار تعریف کرد و هربار تکه ای از آن را تغییر داد. بعضی داستان ها را تنها می توان یک بار تعریف کرد داستان هایی که همه چیزشان برمی گردد به مهارت داستان گو، به فوت و فنی که او بلد است. مظنونین همیشگی چنین فیلمی است. 

این داستان فیلم مظنونین همیشگی نیست که آن را جذاب و دیدنی و دلهره آور کرده چگونگی روایت این داستان است.

 فیلمی که هم به مهمترین وظیفه سینما (سرگرمی) وفادار است، هم از به فکر واداشتن تماشاگر غافل نمی شود، هم پایه گذار خلق شخصیتی ویژه در سینما می شود و کاری می کند که بعد از آن فیلم های دیگری ساخته شوند و هرکدام به نوعی «کایزر شوزه» ای خلق کنند و شیطان را روی زمین مجسم کنند.

پس از این فیلم بود که موج فیلم‌های غافل‌گیر‌کننده‌ای رواج پیدا کرد که تمایل داشتند در پایان فیلم نکته مهم هویتی درباره قهرمان را برای مخاطب رو کنند و او را شگفت‌زده کنند و مجبورش کنند صد دقیقه به عقب برگردد و دوباره تمام فیلم را در ذهن مرور کند. این رویه گسترش زیادی پیدا کرد مثل آن‌چه که پزشکان به آن سندرم می‌گویند. سندروم کایزر شوزه.

 

photo_2022-09-07_16-36-53

 

سکانس و تیتراژ آغازین فیلم       

 

 یادمان باشد که "مظنونین همیشگی" فیلمی دهه نودی است؛ دوران نئونوآرها و ژانر وحشت‌های دارای رگه‌های پست‌مدرن و "پایان چرخشی"، فیلم در فضاسازی خود نیز از اتمسفر رایج فیلم‌های هم‌دوره‌اش تبعیت می‌کند. حال و هوایی به مراتب تلخ‌تر و نیهیلیستی‌تر از فیلم نوآرهای دهه چهل و پنجاه.

فیلم از مهم‌ترین سکانس خود آغاز می‌گردد؛ و درواقع از آخرین سکانس از حیث تعریف روایت یک باند گنگستری مضمحل گشته.

تیتراژ بر آب حک می‌شود؛ بر آب بندرگاه. تمام فیلم به نوعی به رازآلودی همین آب تیره است. آبی که گویی سری را در خود پنهان داشته، و از قضا اصلی‌ترین رویداد طرح فیلم نیز در این جا رقم می‌خورد.

photo_2022-09-07_16-40-05

 

فیلم از بندرگاهی آغاز میشود که یک کشتی بزرگ و باری در آنجا لنگر انداخته است، شب از نیمه گذشته است. صحنه ای میبینیم و با فردی مواجه میشویم که در حال روشن کردن سیگار خود است او کسی نیست جز دین کیتون یکی از مظنونین و میشود گفت اصلی ترین مظنون داستان، اما او به صورتی غم بار آنجا نشسته است و ترس تمام وجود او را پر کرده است. گویی به ته خط رسیده است و منتظر مرگ خود است.

صحنه عوض میشود و فردی با یک اسلحه که ما صورت و سر او را نمیبینیم به دین کیتون نزدیک میشود و تیر خلاص را به کیتون وارد میکند و بعد از آن صحنه کشتی باری مذکور منفجر میشود و به جز یک نفر که کاملا سوخته است فرد دیگری از این کشتی جان سالم به در نمیبرد. در اینجا برای بینندگان سوال پیش می آید که چرا؟ چرا همین اول فیلم اینگونه شد و کسی که میتوانست بار اصلی داستان را به دوش بکشد کشته شد و اصلا آیا واقعا کشته شده است یا خیر؟ اما بیننده سریع به جواب خود میرسد. بعد از پایان این پلان و صحنه متوجه میشویم که این صحنه میتواند آخر داستان را تشکیل بدهد و فلش فورواردی است به آخر داستان. مظنونین ما توسط پلیس دستگیر شده اند.

طی ربودن یک کامیون در نیویورک، ۵ تبهکار دستگیر می شوند و سوالاتی از آنها پرسیده می شود. از آنجا که هیچ کدام از آنان گناهکار نیستند، تصمیم می گیرند که برنامه ای برای انتقام از پلیس بچینند.

photo_2022-09-07_16-40-27

 

فیلمنامه به این صورت بوده که هرکدوم از مظنونین با حالت جدی یک بار جمله: " کلیدارو بده من" رو بگه. اما بعد از اینکه کل روز در حال فیلمبرداری و برداشت بودن، بازیگرا دیگه نمیتونستن حالت جدی چهره رو حفظ کنن و سر صحنه بگو بخند میکردن از اینجا سینگر تصمیم میگیره جنبه طنز و شوخی به این سکانس بده. البته نحوه ادای این جمله توسط هرکدوم از بازیگرا با توجه به کاراکتری که دارن بر عهده خودشون بوده و خنده ای که اونا سر این صحنه می کنن کاملا واقعیه...

فیلمبرداری این سکانس، به این دلیل که بازیگران مدام در حین فیلمبرداری خنده‌شان میگیرفت، یک روز به طول انجامید. فردای همان روز، این سکانس بدون هیچ مشکلی گرفته شد. اما در نهایت از همان برداشت‌های روز اول برای تدوین فیلم استفاده شد.

photo_2022-09-07_16-40-49

 

 سکانسی از مظنونین همیشگی 

 

روایت فلش بک فیلم همچون تعدادی از نوآرهای کلاسیک خبر از سرنوشتی تلخ و محتوم می‌دهد که با شریک کردن تماشاگر در علم به آن،موجب ایجاد نوعی تعلیق در ادامه داستان می‌شود.

 به عبارتی دیگر،ما می‌دانیم که بر سر این گنگ چه می‌آید و چه پیچ و خم هایی طی می‌گردد تا آن‌ها به نقطه فعلی-ابتدایی می‌رسند. 

از طرفی،از ابتدای فیلم و از همان سکانس جمع شدن این باند در سلول زندان، به مدد نورپردازی به سبک سایه روشن، مشخص است که فیلم،فیلم امید و پیروزی و نشاط نیست. جهان فیلم همان جهان سیاه و تقدیرگونه فیلم نوآرهاست، اما آن چه که این فیلم   امثالش را از نسخه های کلاسیک متمایز می‌کند، نه در حال و هوا،که در نسبیت آنتاگونیست فیلم نهفته است...

photo_2022-09-07_16-41-59

 

در پی یک سرقت بزرگ، پلیس مثل همیشه عده‌ای سابقه‌دار را دستگیر کرده است اما هیچ مدرکی مبنی بر دست داشتن این پنج نفر در این حادثه در اختیار ندارد. مظنونین ما توسط پلیس دستگیر شده اند و همه در سلولی در زندان دور هم جمع شده اند. یکی از آنها از کاری صحبت میکند که پول کلانی در آن وجود دارد. او کسی نیست جز مک مانوس که با کار او بود که این افراد به همدیگر پیوند خوردند و به یکدیگر زنجیر شدند اما وربل معلول که به سختی میتواند راه برود هم دوست دارد در گروه باشد. آنها نیز به شرطی وربل را قبول میکنند که بتواند کیتون را راضی کند تا به گروه بپیوند.

افتادن این آدم‌ها در یک اتاق بسته، در حقیقت باعث شکل‌گیری رابطه‌ی محکمی مابین‌شان می‌شود و کاری می‌کند که چند هفته‌ی بعد، آن‌ها در کنار یکدیگر واقعا سراغ پروژه‌ی بزرگ، خطرناک و شدیدا سودآوری بروند.

پس از انفجار یک قایق در لنگرگاه سن پدرو، پلیس ۲۷ جسد و مقداری مواد مخدر به ارزش میلیونها دلار را در کنار این قایق منهدم شده پیدا می کند. تنها نجات یافتگان این حادثه نیز که دچار سوختگی شدید شده اند تعدادی تروریست مجارستانی و مردی به اسم وربرل کینت می باشند.

photo_2022-09-07_16-44-24

 

 

جالب است بدانید 

کوین اسپیسی برای بازی در فیلم سینمایی مظنونین همیشگی با پزشکان و متخصصان فلج مغزی دیدار کرد تا بتواند نقشش را در این فیلم بهتر بازی کند.

photo_2022-09-07_16-45-55

 

سکانسی از فیلم مظنونین همیشگی با بازی کوین اسپیسی 

 

پادشاه گمنام

وربال کینت به عنوان یکی از ویژه‌ترین آنتاگونیست‌های سینما، از دو حیث خود را متمایز می‌کند:

هویت اصلی او تا پایان فیلم معین نمی‌گردد. هرچند که مخاطب می‌تواند به اندک حدس‌هایی دست‌ یابد،اما ما در طول فیلم هیچ نشانی مبنی بر "شر" بودن وربال نمی‌بینیم. با این وجود گویی او در تمام فیلم حضوری آشکار-پنهان دارد و اصولا دست غیبی است که مشغول هدایت این بازی و حتی سرگرم کردن پلیس با مشتی اطلاعات بیهوده است.

از طرفی، بازی تقریبا زیرپوستی اسپیسی در این نقش، او را همچون مفلوک بدبختی نشان می‌دهد که هم از پلیس می‌خورد،هم باقی تفاله تبهکاران است و هم حتی به خود رحم نمی‌کند. "لنگ بودن پا" او در فیلم به تدریج همانند یک موتیف هویت مستقل به خود می‌گیرد و سمبلی از کاراکتر به ظاهر سهل و  ساده،اما در حقیقت پیچیده او می‌گردد.

photo_2022-09-07_16-47-37

 

در یک انفجار همه چیز دود شده و به هوا رفته. شاهدان این انفجار دو نفر هستند؛ یکی (کوآش) در بیمارستان است و نمی تواند لب به سخن گفتن بگشاید و آن یکی (وربال کنت) آدمی است ناتوان و ضعیف. دست و پایش کج است و حتی نمی تواند سیگاری را به آسانی روشن کند. با این همه او تنها کسی است که می تواند پرده از این راز بردارد و حرف هایش، تنها کلیدی هستند که به قفل بسته این ماجرا می خورند. اما مشکل دقیقاً از همین جا شروع می شود چون حرف های او در عین این که ربطی به ماجرا دارند، واقعیت نیستند.

همه این اتفاقات چگونه بیان می‌شود؟

این اتفاقات و سلسه مراتب داستان همه از زبان وربل که بار دیگر به دست پلیس افتاده است بیان میشود و او برای پلیسی کارکشته به نام دیو کوژان تعریف میکند و اعتراف میکند که چگونه آنها در کنار یکدیگر جمع شدند و شروع به فعالیت کردند و از این و آن دزدی کردند!

بعد از آزادی به قید ضمانت از زندان، این افراد هر یک به طرفی میروندو به این فکر می‌افتند حالا که این قدر تاوان می‌دهیم چرا باید همچنان بی‌گناه باشیم و تصمیم می‌گیرند که کاری بکنند. وربل برای راضی کردن کیتون وارد عمل میشود و او را به نوعی راضی میکند تا در گروه باشد و اولین کار این افراد با نقشه وربل انجام میشود بدون حتی یک خون ریزی!

آن پنج نفر یک گروه تشکیل می‌دهند و با یک تاکسی حامل الماس که به ماموران پلیس فاسد تعلق دارد، اداره پلیس نیویورک را مفتضح می‌کنند.

photo_2022-09-07_16-48-23

 

سکانس ماندگار مظنونین همیشگی 

 

بازجویی...

در اغلب سکانس‌های بازجویی از وربال، زاویه دوربین او را از بالا می‌گیرد و پلیس را از پایین؛ به شکلی که به موازات نگاه وربال به بالا،ابتدا پلیس و فوق آن سقف دیده می‌شود. سقف در این جا می‌تواند بیانگر محدودیت نسبی کاراکترها باشد؛ حتی پلیس، که تا آخر فیلم که دیگر کار از کار گذشته،چیز زیادی دستگیرش نمی‌شود.

اما به هر حال حس و حال وربال بدین ترتیب طوری ترسیم می‌شود که گویی او بره معصوم و مظلوم و مفلوکی است که به چنگال پلیس بی‌رحم افتاده؛ انگار که او سیاه‌بختی است که هم از گنگسترها ضربه دیده و هم از پلیس؛ بنابراین مخاطب مدام گمراه و گمراه‌تر می‌شود و از هویت اصلی وربال غافل می‌ماند...

photo_2022-09-07_16-49-52

 

 دیدار اول با فیلم مظنونین همیشگی ، در حکم معارفه ای است با معمایی که نمی توان به آسانی حلش کرد. در دیدارهای بعد است که باید تکه های هم شکل را کنار هم گذاشت و از وجه پازل وارش لذت برد. سازندگان مظنونین همیشگی، کلید حل معما را در شعار تبلیغاتی شان به تماشاگران داده بودند: حقیقت همیشه در آنجایی است که دست آخر به دنبالش می گردی.

دیو کوژان سوال های فراوانی از وربل دارد و میخواهد بفهمد که این اتهام چگونه به وربل زده شده است و این عملیات هایی که آنها انجام داده اند توسط چه کسی برنامه ریزی میشده است و وربل که خود شخص معلولی بیش نیست چگونه وارد این ماجرا شده است و بر سر دین کیتون چه بلایی آمده است و آیا او زنده است یا خیر!؟ تمام این سلسله مراتب را وربل برای کوژان تعریف میکند. 

داستان وربل که از شش هفته قبل آغاز می شود درباره خودش و چهار جنایتکار همدستش می باشد که توسط فردی مرموز و خطرناک با هویتی پنهان برای دست زدن به اقدامی خطرناک به شکلی عجیب گرد هم جمع شده اند، داستان پیگیری یک جنایت است که به یک سلسله جنایت و سپس به یک اسم مرموز و ترسناک می‌رسد: کایزر شوزه...

photo_2022-09-07_16-54-01

 

 کایزر شوزه کیست؟

 

 آنان به یک جواهر فروش تگزاسی به نام سالبرگ نیز دسپرد می‌زنند، اما متوجه می‌شوند که او فقط یک قاچاقچی مواد مخدر است.

 وکیلی به نام کوبایاشی به نزد آنان میرود و می‌گوید که دستگیری و آزادی آن پنج نفر توسط پلیس به دستور فردی به نام کایزر شوزه صورت گرفته است، چرا که هر کدام از آنان در گذشته به حریم شوزه تجاوز کرده‌اند.

کوبایاشی مشاور و یا به واقع وکیل فردی است به نام کایزر شوزه که بار اصلی داستان بر روی این اسم میگردد و این شخص است که تمام این مظنونین را در کنار یکدیگر قرار داده است و حتی اوست که آنها را به زندان انداخته تا بار دیگر در کنار یکدیگر جمع شوند و با این حربه آنها را یکی کرده است!

کوبایاشی برای این گروه کاری آورده است که میشود آن را به نوعی دستور نیز قلمداد کرد و اگر این کار توسط این گروه انجام شود میتوانند به پول کلانی در حدود 91 میلیون دلار دست یابند و این پول را بین خود تقسیم کنند. اما کوبایاشی با مخالفت دین کیتون مواجه میشود که نمیخواهد چنین کاری را انجام دهد کوبایاشی بسته ای به آنها میدهد که در آن تمامی پرونده آنها وجود دارد. این بسته به نوعی زیبا دسته بندی شده است که پی میبریم با دیدن این بسته آنها چاره ای جز قبول این عملیات ندارند.

 در آن بسته که به کیتون و مظنونین داده شد که اطلاعات و زندگی نامه آنها بود، به نوعی با قتل آنها نیز عجین بود چون از بالا به پایین بسته آنها کشته میشوند و از بین می‌روند و دو نفر زنده می مانند. ١. دین کیتون ٢. وربل

دین کیتون نیز همان طور که در اول فیلم دیدیم توسط شوزه کشته میشود و تنها کسی که از دست شوزه جان سالم به در میبرد و نظاره گر همه این اتفاقات است وربل است که او نیز بعد از این ماجرا توسط پلیس دستگیر شده است و باید همه این اتفاقات را برای آنها بیان کند.

photo_2022-09-07_16-58-47

 

ویدیو برنده شدن «کوین اسپیسی» برای اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد به خاطر بازی در فیلم مظنونین همیشگی و سخنرانی جالب کوین اسپیسی پس از دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل اسکار 


 

 سکانس برتر مظنونین همیشگی

 

 روایت های وربال کنت از انفجار و حادثه هایی که پلیس می خواهد از آن سر دربیاورد چیزی جز سردرگمی به ارمغان نمی آورند. پلیس با پازلی روبه رو است که باید به کمک وربال کنت آن را سر هم کند. اما کاری که وربال می کند این است که تکه های این پازل را مدام از هم دور می کند و تکه هایی را کنار هم می نشاند که ربطی به هم ندارند.

کایزر شوزه شخصیتی که برای اثبات خود دست به هرکاری می‌زند، شخصیتی مرموز و ترسناک... شهرت خشونت «سوزه» آن چنان است که می گویند وقتی تهدید کرده اند خانواده اش را می کشند، خودش این کار را کرده تا ثابت کند از هیچ کس نمی ترسد...

از آغاز، بشر همیشه سعی در برتری و دیده شدن داشت و همواره با وجود داشتن ضعف های بسیار درصدد اثبات خود به دیگران بود تا جایگاه بهتری بدست آورد.ممکن بود در این راه دروغ بگوید، مرتکب قتل شود، ریا کند و یا در جهت تخریب اشخاص برآید تا چیزی فراتر از خود را برای سایرین به تصویر بکشد. این جریان از شر درونی بشر نشات می‌گیرد.

 

 سکانس از فیلم مظنونین همیشگی 

 

آیا وِربال (کوین اسپیسی) همان «کایزر شوزه» ایست که پلیس به دنبال اوست؟ نمیشود به یقین گفت آری، یا به قطع گفت نه. 

اگر بگوییم آری، آنگاه با فیلمی پلیسی-جنایی روبروییم که هر چند پلیس در تشخیص درست ناکام بوده ولی ما (و سر آخر خود پلیس) میدانیم کایزرشوزه کس دیگری بوده است. 

ولی اگر پاسخمان نه باشد، باز هم چندان فرقی نمیکند چرا که هر دو پاسخ آری یا نه به این پرسش نشانگر این است که مسئله اساسی فیلم از دید ما این است که چه کسی کایزر شوزه است.

فیلم را از دریچه این دو پرسش میتوان دید: 

١.کایزر شوزه کیست و چگونه می شود شناختش؟ 

٢. آیا کایزرشوزه اساساً وجود خارجی دارد؟ آیا نمی توان گفت کایزرشوزه مانند «نومن» یا «شیء فی نفسه» کانتی است که به هیچ رو قابل شناسایی و ادراک نیست؟ یا بنا به اصطلاحات کانتی نوعی «اصل اکتشافی» است که تنها فایده اش به جریان انداختن عمل تحقیق و پژوهش است نه برای یافتن کایزرشوزه، بلکه برای شناسایی و پیش بینی رخدادهایی دیگر

از منظری کانتی کایزر شوزه نه ابژه ای در میان سایر ابژه ها، بلکه فقط اصلی برای کشف مجرمین است و بس! و از منظر روانکاوی «ژاک لکان» و این حکم معروفش که «دیگریِ دیگریِ بزرگ وجود ندارد» (یعنی کسی یا چیزی که در پس پشت همه اتفاقات و رویدادهای عالم باشد در کار نیست) و این حکم دیگر او که باور به وجود چنین موجودی توهمی پارانوییک و نشانگر سوژه ای روانپریش است، نمی توان گفت پلیس و همه کسانی که به دنبال کایزرشوزه اند روانپریش اند چون پیشفرضشان این است که کایزر شوزه وجود دارد؟! آیا کایزر شوزه ابداع تخیل خود ما نیست برای ربط و نسبت برقرار کردن میان حوادث مجزا و منفردی که در صورت عدم فرض کایزرشوزه به درستی نمی توان تبیین و معنادارشان کرد؟ و هر گونه اینهمانی برقرار کردن میان وِربال (اسپیسی) و کایزرشوزه توهمی پارانوییک و اشتباه گرفتن صورت مسئله اصلی نیست؟ می توان در مخالفت با اینکه وِربال همان کایزر شوزه است استناد کرد به اینکه که حتی خود این اینهمانی می تواند نقشه جدیدی باشد از سوی کایزرشوزه برای اینکه کس دیگری اشتباهاً به جای او گرفته شود و این فریب همچنان ادامه داشته باشد، کارآگاه فیلم (مأمور کوجان) بنا به عقل سلیم خویش به خطا رفت و «دین کیتون» را کایزرشوزه دانست، آیا ما نیز باید به رأی عقل سلیم مان درباره وِِربال اعتماد کنیم؟!..

photo_2022-09-07_17-05-28

 

سکانس خاطره انگیز از فیلم مظنونین همیشگی 

 

یکی از خصیصه ها و عناصر جالب سومین اثر برایان سینگر - که فیلمنامه ای بشدت سطحی و فاقد علت و معلول دارد - بهره گیری از تمهیداتی است که بستر فیلمنامۀ «مظنونین همیشگی» را دارای انحنایِ خاصی از سطحِ روابط حاصل آمده از کنش کاراکترها میکند. بماند که فیلمنامه هیچکدام از انسان های داستانش را کاراکتر نمیکند و همگیِ آنان را در مرکب تیپیکال خود غلتان نگه میدارد و بماند که هرگز شالودۀ اصلی این بازجویی ها - از اینکه چیستی و چگونگیِ این میزان دقت نظر از کایزر شوزه ای که به ناگاه برای مامورین FBI خطیر و خطرناک تشخیص داده شده است و اینکه چطور این پرونده به ناگاه مهم شده است - برای مخاطب ملموس نمیشود ،اما اثر به مثابۀ رسیدن به پرداخت عین به عین جزئیات رویدادها جلو نمیرود؛ در قصه گویی فقیر است و درگیر نمادها؛ تفنن در روایات، تکثر و زیاده گوییِ شخصیتهایی که هیچکدام عقبه و هویتیِ مستقل برای خود ندارند میشود تا عامدانه شخصیتی علیل و مظلوم نما را با رکب زدن های دو بُعدی و صفروصدی - نه از نگاه تقبیح و تحذیر - بلکه برای مخاطب وی را تقدیس و تصعید میکند و سعی بر سمپاتیک کردن شخصیتی خبیث برای تماشاگر دارد و اورا یک ضدقهرمان بی همتا بدون هیچگونه منفعت، ضرورت و چرایی جلوه دهد. فیلمساز با دوربین ناظر خود نیز مقهور و مسحور کایزر شوزه شده است و بنوعی دربندِ اوست و این اصل کاملا برآمده از سنگر فیلمساز است. مخاطب بی هیچ چونی و چرایی با شخصیت های تیپیکالِ بطور مطلق منفیش ، صرف نظر از اینکه به منیت هرکدامشان شأنیتی بخشد همه را روانۀ کشتیِ درون اسکله که انبار محموله است میکند؛ سپس کاراکترها را به جان هم میندازد و به فانتزی ترین شکل ممکن و بدون هیچ ضرورتی - که متنی هم نیست - بسان شطرنجی بدون ناظر کاراکترهارا حذف میکند. «مظنونین همیشگی» تقید به مکان و زمان ندارد و خودرا پایبند به هیچگونه ساختار روایی - حتی مدرن- نمیکند؛ بطوریکه مخاطب در فرایند اثر گیج میشود که آیا با زوم و زوم بک های دوربینِ سینگر بر روی چهره ها، بایستی درون خاطره ای از گذشتۀ کاراکترها برود؟ . کنون همه غیراز «وربال کینت» مرده اند و تنها اوست که قصۀ ساختگیش را با ظرافتی بلاضرورت روایت میکند ؟ یا اگر همه قبل از تمامی این رخدادها سر به نیست شده اند پس تکلیفِ دستگیریِ مظنونین در اوایل فیلم چه میشود؟ آیا در زمانی دیگر رخ داده است؟..مرز متعین بین آنان کجاست؟  آیا آنان در خاطراتشان فوت کرده اند، وقتی که توسط پلیس دستگیرشده اند؟. اثر از این حفره ها کم ندارد اما در پرداخت صحنه های اکشن سرگرم کننده است و همچنان جزو آثاری محسوب میشود که با وجود چنین تناقضات و ضعف های کثیر، مضحک و کسالت بار - که تنها بخش پایانیِ آن جزو مسحور کننده ترین پایان ها در تاریخ سینما ثبت شده است - فیلمی قابل تحمل و چشم پوشی است.

photo_2022-09-07_17-08-19

 

جالب است بدانید 

انگشتان دست چپ "کوین اسپیسی" در هنگام ایفای نقش در فیلم "مظنونین همیشگی" ، با چسب به هم چسبیده شده بود تا معلول بودن دست او واقعی نشان داده شود.

photo_2022-09-07_17-09-07

 

حقیقت همیشه آخرین جاییه که دنبالش می‌گردید...

photo_2022-09-07_17-10-18

 

 سکانس ماندگار مظنونین همیشگی

 

وربال چنان ترسی در پلیس از کایزر ایجاد می کند که ما هم کم کم باورمان می شود که کایزر نمی تواند وربال باشد. ” به نظرت می تونستم بهش شلیک کنم ؟ اگه تیرم خطا می رفت چی ؟ ”

سندروم «کایزرشوزه» شیوه روایتی است که برای اولین بار در فیلم مظنونین همیشگی برایان سینگر استفاده شد. روایتی که دانای کل/راوی از ابتدا تا انتها اطلاعات غلط و اشتباه می دهد.

او به وضوح دروغ می گوید،اما نه به مخاطب، بلکه به ماموری که از او بازجویی می کند. نفرت عمیق او از پلیس و علاقه به سارق محبوبش، کاملا منطبق با حس تماشاگر است. وجود یا عدم وجودش، نافی علاقه ما به حضورش در کنج اتاقی نیست. ما هم دوست داریم دروغ بشنویم و در جبهه دروغگو قرار بگیریم. مشتاقانه این سندروم را به آغوش می کشیم تا از زندگی روزمره و انفعال آن فارغ شویم.

این شیطان عملا سویه تاریک همه ماست. جالب تلقین گری که زندگی را پرمخاطره تر و البته جذاب‌تر می کند. تلقینی دلربا که ریشه در شعله های گدازان آن، سخن گفته بود:

 «چنان در بوته ثلقین مرا بگداخت کاندرمن...

نه شیطان ماند و وسواسش...

نه آدم ماند و عصیانش»

photo_2022-09-07_17-11-02

 

جایگاه وربل در فیلم یک نقطه کور است. او که مخرج مشترک تمامِ اتفاقات است؛ دیده نمیشود. این جایگاه برای خودِ وربل/شوزه خودآگاه است اما دیگران ناخودآگاه اورا از دایره‌ی احتمالات خود حذف میکنند زیرا اورا واجد اهمیتی درخور آنچه در جریان است نمی‌بینند. همانگونه که خود او می‌گوید: بزرگترین حربه‌ی شیطان این است که به همه بقبولاند وجود ندارد. در واقع کایزر شوزه یک نقاب نیست بلکه این وربل است که چون نقابی کایزر را پوشش میدهد. یک فرد ضعیف و چلاق و کم حرف که گویا بر اثر سوءتفاهم وارد این ماجرا شده است. فیلم در تمام لحظات دارد یکی از این ابعاد را نشان میدهد اما هیچگاه به قطعیت نمیرسد. برای مثال این وربل است که از احساسِ عاطفیِ دین کیتون نسبت به ایدی فنری با خبر است و وقتی گروه برای کشتن کوبایاشی میروند خانم وکیل همچون گروگانی در دستان کوبایاشی ظاهر می‌شود یا وقتی سرقت از تاکسی امن پلیس با نقشه‌ی وربل بدون هیچ مشکلی انجام میشود باید حدس زد این اتفاقات از کجا آب میخورد! اما این شک نه برای گروه و نه برای پلیس پیش نمی آید چون وربل در نقطه‌ی کور است. به لحظه‌ی پایانی جایی افسر پلیس دارد مسئله را برای وربل حل میکند و از گفته های او به جمع بندیِ منطقی میرسد تایید وربل در واقع به مضحکه گرفتن همان هوشی است اورا از محاسبات حذف کرده است. در این نقطه افسر پلیس در واقع دارد خود را متقاعد میکند و این همان چیزی است که کایرز شوزه را دست نیافتنی کرده است. هرکسی از ظن خود یار او شده است.

photo_2022-09-07_17-32-35

 

تیرها کمانه میکنند، اشخاص گمارده شده در عرشه کشتی یکی پس از دیگری جان میدهند و همه چیز مطابق نقشۀ گروهی پیش میرود که کایزر شوره آنان را اجیر کرده است؛ به ناگاه ورق برگشته و خودی خودرا میزند، همه گیج اند و شایعۀ وجود کایزر شوزه در سکان کشتی می پیچد. آن هم از شخصی که معلوم نیست چرا اینقدر از کایزر شوزه می هراسد، مخفی شده و صرفا با لهجۀ غلیظ اسپانیاییِ خود نام اورا صدا میزند. براستی او کیست که اینگونه از او میترسد و شوزه نیز برای سر به نیست کردن او آمده است؟...شخصیتی که تاکنون دیده نشده و اصلا حضورش به طور ملموس حس نگردیده و مشخص نیست که چرا و چه اندازه و چگونه دشمنیِ خودرا با کایزر شوزه اعلام داشته است که از طرفی شوزۀ بقولی دیوسیرت، خود دست به کار شده تا اورا از میان بردارد. کمی بعد از فریاد او اولین تمهید از حقه های فیلمنامه که قرار است مامور پلیس قصه به اشتباه شخصی دیگر را شوزه شناسایی کند. براستی چگونه ممکن است که «دیان کیتون» کایزر شوزه معرفی شود؟..حفرۀ اصلی فیلمنامه با تسلسل غیر منطقی روایات از این جا حاصل میشود که در داستان های تعریف شده از «وربال» و براساس قرائن مکشوف شده؛ تمامی مظنونین کشته شده اند و وربال خود جنازۀ تک تک هم تیمی هایش را دیده است ..و همچنین بااینکه ذکر نموده که ندیده است کیتن با صدای تیر بمیرد اما به تناسب اولین تصاویری که از آغاز قصه به مخاطب عرضه میشوند این کیتن است که با ضرب گلوله ای از پای درمیاید؛ پس وقتی پلیس بواسطه روایاتِ بدست امده مرگ اورا چنین تصور کرده است دیگر نمیتوان فرضیۀ مضحکِ پایانیِ پلیس - «دیو کوجان» - را پذیرفت که وی به این فرضیه استناد میکند که کایزر شوزه خود شخصیتِ «دیان کیتون» بوده است و چون صدای تیررا شنیده ایم اما خودش را ندیده ایم، پس او کایزر شوزۀ قاتل است؛ چرا که این فرضیۀ مضحک و کمیک کاملا ضدیت با حرف و فرضیۀ اول دارد.از آنطرف سببیت وجود وربال نیز در میان مظنونین بی معنی است. تنها از او چنین شنیده ایم که وی در سرقتی از شوزه دست داشته است. این ادله بخودیِ خود کفایت این نکته را نمیکند که با وجود شخص علیلی - که بعدها میفهمیم خود مهرۀ اصلی بوده است- به لایه های نهان روابطِ گنگستری برسیم. هرشخص دیگری میتواند به جای وربال و یا مظنونین دیگر باشد زیرا اساس انتخاب آنان بی معنی است، وجود هیچکدام از آنها؛ دیالوگ هایشان؛ رفتارها و تصمیم هایشان و کل کل و شانتاژ کردنشان التزام و اتقانی متنی ندارد ، فاقد جَـزالَـت(استواری) است و قوام و عنان روایتش را تنها بر دوش سکانس پایانیِ غافل گیریش از سِمت یک بازرس سفیه و نادانی گذاشته است که با یک فرضیه کمیک و بچگانه آخرین و مهمترین شاهد آن رویداد را رها میکند و این بزرگترین حفرۀ اثر برایان سینگر است که تنها آنرا برای یکبار دیدن قابل تحمل می‌کند.

photo_2022-09-07_17-34-10

 

سکانس پایانی/ فیلم مظنونین همیشگی

 

مجبوریم به عقب برگردیم و دوباره از ابتدا داستان را مرور کنیم تا بفهمیم چطور فیلمساز سر ما که فکر می‌کردیم خیلی باهوش و زرنگیم، کلاه گذاشته است. 

دقیقا‌‌ همان اتفاقی که میان بازپرس پلیس و مظنونش رخ می‌دهد، میان ما و فیلمساز تکرار می‌شود. بازپرس هم مثل ما فکر می‌کند توانسته معما را حل کند ولی در انتها می‌فهمد او هم بازی خورده و سر کار رفته است.

تاثیرگذاری و غافلگیری پایانی، حاصل حضور نامرئی و فراگیر همین شخصیت غائب است که به قول اسپیسی بزرگ‌ترین نیرنگ شیطان این بود که این باور را به وجود آورد که وجود ندارد و در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد.

فیلمساز نیز دقیقا از همین تمهید برای افزایش بار معمایی و تعلیقی فیلم بهره می‌برد و به ما القا می‌کند که اصلا کایزر شوزه‌ای وجود ندارد و چنین پرسوناژی فقط یک شایعه خودساخته و دروغین است و بعد در انتها نشانمان می‌دهد تمام مدت در حال تماشای وی بوده‌ایم و با او همراه شده‌ایم.

اگر فیلمساز موفق می‌شود ما را به اشتباه بیندازد، بخاطر استفاده کردن از راوی اول شخص است که ما به دلیل اعتمادی که به روایت وی داریم، ناخوداگاه وارد بازیش می‌شویم و فریب می‌خوریم و اصلا به ذهنمان هم خطور نمی‌کند که با چه راوی دروغگو و نامطمئنی طرف هستیم.

در این فیلم به مباحثی همچون تثبیت رهبری، قدرت و نفوذ، و استراتژی بلند مدت کسب و کار همکاری، جبران خطر و پاداش، مهارت های کارآفرینی، خلاقیت و نوآوری، تثبیت نام تجاری، بازاریابی و عملیات و برنامه ریزی تدارکات که به عنوان نکات کلیدی و شاکله‌ی روحیه کارآفرینی به شمار می آیند، به خوبی پرداخته می شود.

photo_2022-09-07_17-35-11

 

 

تصوری که غالباً از یک شیطان داریم، موجودی پیچیده، عجیب و غریب، وحشتناک و قسی القلب است. پس بهترین راه برای شیطان این است که در کالبد یک انسان ساده، معمولی، موجه و مفلوک ظهور کند.

 وربال به شکلی استادانه، ابتدا تصوری افسانه ای از کایزر به وجود آورد. یک روانی بی مغز، یک قصاب آدمکش که حتی می تواند برای پیشبرد اهدافش نزدیکترین اعضای خانواده اش را نیز شخصاً از میان بردارد. کسی که افسانه ای برای ترساندن کودکان است. تصویر متوحشانه ای  که وربال از کایزر شوزر به وجود آورده بود، دقیقاً نقطه مقابل شخصیت خودش بود.

 مردی آرام، محافظه کار، قابل اعتماد و شایسته ترحم.

 اینجاست که اگر بنا باشد به یک نفر از این تیم ۵ نفره مظنون شویم بی شک وربال آخرین نفر از آنان است.

این دقیقا همان نکته ای بود که پلیس از آن غفلت ورزید.

 اما به وجود آوردن این تصور که شیطان وجود ندارد، می تواند دومین حربه یک شیطان باشد. چیزی که پلیس را ترغیب می‌کرد به کیتون مظنون شود؛ چرا که او بارها از کایزر با تعابیری مثل یک آدم خیالی، یک دکور و کسی که وجود خارجی ندارد یاد کرده بود.

 شاید درک یک نکته می‌توانست هر چه سریعتر پلیس را نسبت به شناخت مظنون اصلی راهنمایی کند:

 اینکه در یک دادگاه فاسد، همواره شیاطین مصونیت دارند!!!

photo_2022-09-07_17-35-56

 

منبع: کانال تلگرامی کافه هنر

ارسال نظر:

  • پربازدیدترین ها
  • پربحث ترین ها