{{weatherData.name}} {{weatherData.weather.main}} ℃ {{weatherData.main.temp}}

نقد، تحلیل و بررسی فیلم " آبی" کریشتوف کیشلوفسکی

نقد، تحلیل و بررسی فیلم " آبی" کریشتوف کیشلوفسکی
کدخبر : 16092

سه رنگ: آبی (به فرانسوی: Trois Couleurs: Bleu) فیلمی فرانسوی، به کارگردانی کریشتوف کیشلوفسکی است که در سال ۱۹۹۳، ساخته شده‌است. این فیلم، اولین بخش از سه‌گانهٔ سه رنگ کیشلوفسکی (قبل از سفید و قرمز) است.

به گزارش هنر ام‌روز، سه‌گانه سه‌رنگ ادای دین کیشلوفسکی به آرمان‌های انقلاب فرانسه، آزادی، برادری و برابری و وصیت‌نامه هنری این فیلم‌ساز لهستانی است، سه‌گانه‌ای نادر و استثنایی که در عین‌ حال گواهی آخرین لحظات اوج و شکوه سینمای اروپا هم هست، سینمایی روشنفکران که روزگاری دوشادوش هالیوود تخیل تماشاگران را در همه جای دنیا تسخیر می‌کرد.

کیشلوفسکی که لهستانیه و همیشه این کشور در کشمکش غرب و شرق بوده میگه غرب این سه شعارو"آزادی،برابری،برادری" در سیاست اجتماعی خودش به طور وسیعی تداعی کرده اما در زندگی فردی چی؟ تو آبی شاهکار های فیلمبرداری تو قرمز بهم پیوستگی عجیب فیلمنامه رو میبینیم.

"آبی"  اولین قسمت از سه گانه "رنگ ها" ست که کیشلوفسکی آن ها را به میمنت انقلاب فرانسه ساخته و تقدیم مردم نموده است.

 سه رنگ موجود در فیلم ها برگرفته از سه رنگ پرچم فرانسه بوده و هرکدام مفهومی خاص را به دنبال دارند؛

"آبی" مفهوم " آزادی" را دنبال میکند که بنابر افسانه ها روپوش یا شنل مارتین مقدس بوده است.

"سفید" که رنگ منتخب شاهان فرانسوی بوده و معنای "برادری" دارد.

" قرمز" نیز رنگ "عدالت" است، رنگ درفش جنگی کارل کبیر.

اولین فیلم سه گانه " آبی" ، با متعالی ترین نیاز بشر هماهنگ است، نیاز به " آزادی".

 در این جا کیشلوفسکی به هر منظره ی آشنایی، حال و هوایی غیرعادی و رمزگونه می بخشد. بینوش با بازی نفس گیرش در نماهای درشت، گذراترین لحظه ها را به مکاشفه ای در اندوه ژرف این شخصیت بدل می سازد.

photo_2022-10-02_15-19-38

 

معرفی اولین فیلم از سه گانه زیبای 

Three colours: Blue 

کارگردان:کریستف کیشلوفسکی

بازیگران: ژولیت بینوش.زبیگنو زاباچوفسکی

ژانر: درام، موسیقی، مرموز

محصول 1993 فرانسه.لهستان.سوییس

بخشی از جوایز کسب شده : 

برنده جایزه ویژه هیئت داوران از فستیوال بین المللی فیلم شیکاگو

برنده جایزه بهترین بازیگر زن، بهترین صدا و بهترین تدوین از جوایز سزار فرانسه

برنده جایزه بهترین فیلم اروپایی از جوایز گویا

برنده 7 جایزه از جشنواره معتبر ونیز

برنده شیر طلای ونیز در سال 1993

بهترین فیلم انجمن منتقدان آلمان ، سندیکای فیلم ایتالیا

خلاصه داستان : این فیلم اولین قسمت از سه‌گانه فیلم‌هایی در مورد مشغله‌های جامعه فرانسوی است و داستان زن یک آهنگساز را روایت می کند که با مرگ شوهر و فرزندش دست و پنجه نرم می کند.

«ژولی» (بینوش)، زن جوان فرانسوی، در یک تصادف اتوموبیل شوهرش و فرزندش را از دست می دهد و خود به سختی صدمه می بیند. پس از مرخصی از بیمارستان، دیگر هیچ گونه دل بستگی به زندگی حس نمی کند، خانه و کاشانه را رها می کند و به طور ناشناس در آپارتمانی در پاریس اتاق می گیرد. تا این که آرام آرام از در آشتی با زندگی در می آید.

تریلر رسمی فیلم سه رنگ: آبی

 

چرا باید این فیلم را دید؟

 کیشلوفسکی سه‌گانه‌اش را بر مبنای سه رنگ پرچم کشور فرانسه ساخت که هر یک در نظر مردم فرانسه معنایی خاص دارد. وی تقابل‌های گوناگونی را محور درونمایه‌ی اثرش قرار داده است که در طول اثر مدام با هم در جنگند و در پایان در هر تقابل یکی بر دیگری برتری و پیروزی پیدا می‌کند.

آبی از نظر مردم فرانسه سمبل آزادی است اما از نظر روانشناسی به معنای خشنودی از وضعیت، آرامش و رضایت از آن است. همچنین سمبل الهام، ایثار و صلح است و آبی روشن نشانه‌ی وفاداری و صداقت است.

 آبی فیلم عجیبی است با زبانی بسیار سینمایی. کیشلوفسکی تا توانسته موارد زائد را از فیلم حذف و از کمترین دیالوگ استفاده کرده تا هر چه بیشتر به زبان تصویر-سینمای واقعی-نزدیک شود. آبی یک فیلم ضد قصه است و پیش بینی اینکه چه اتفاقی قرار است بیفتد محال به نظر می رسد. تماشاگر فقط می تواند با شخصیت ها همراه شود و از داستانک هایی که نمایش داده می شود و درک ارتباط بین آنها  به معنای مورد نظر کارگردان برسد ...

photo_2022-10-02_15-21-34

 

 سکانس آغازین فیلم آبی

 

آنچه که ما از صحنه های آغازین فیلم میبنم هدایت بی نظیر کیشلوفسکی است که ما از میان سیلاب صوت و تصویر ، مدهوش به بیرون می کشاند ، و در همین ابتدای کار قدرت خود را به تصویر می کشد .

چرخهای در حال حرکت ، نمای نزدیک از زرق و برق یک آب نبات که با دست کودکی به بیرون از پنجره ماشین نگه داشته شده که به نظر من اشارت به شادی های زود گذر و کودکانه ی انسان دارد ، بعد از آن یک سری نور و تصویر نا مفهوم را در صفحه میبینم تا زمانی که آنا برای ادرار از ماشین پیاده می شود و کات میخورد به یک نمای بسته از روغن ماشین که از کف آن چکه می کند و ناخودآگاه احساس تعلیق خطر و پیش بینی هولناکی برای بیننده تداعی می کند .

در این حادثه ی رانندگی  " ژولی " ( ژولیت بینوش ) فقط جان سالم به در می برد و " آنا " دخترش و " پاتریس " شوهر مطرح وآهنگساز خود را از دست می دهد .

تصادف سکانسی هست که شیوه فیلمبرداری دلهره آوری دارد. از همان ابتدا مخاطب متوجه می­شود که آرامش قبل از طوفان است. در واقع طوفانی است که زندگی سراسر دروغ ژولی را درمی نوردد و اکنون او باید با این آزادی اجباری چه کند؟ در همین سکانس می­توانیم نمود رنگ آبی را در فیلم ببینیم.

پسری به نام آنتوان برای کمک به سمت ماشین می­دود و در ادامه می­بینیم که بعدا یکبار دیگر نیز به ژولی کمک می­کند که به زندگی برگردد. همچنین آن اسباب بازی او هم جالب است، چند بار موفق نمی­شود و بعد... بنگ! تصادف اتفاق می­افتد. زندگی با این اتفاقات ساده شکل می گیرد، قرار گرفتن گوی یا یک چکه ساده روغن!

بعد از این حادثه ژولی در بیمارستان اقدام به خودکشی می کند و هیچگاه جرئتش نمی یابد و تصمیم می گیرد که زندگی جدید اما متفاوتی را آغاز کند.

photo_2022-10-02_15-23-24

 

 

سه گانه رنگ: کیشلوفسکی

 سه داستان جدا که سر آخر به هم می پیوندند مانیفستی است بر صلح، عشق خطر با رنگ هویت ملی‌ چندلایه:  اروپایی، یک لهستانی در پاریس.

سه رنگ آبی سفید قرمز اشاره دارد به شعری به همین مضمون در مدح فرانسه در آستانه اشغال لهستان.

photo_2022-10-02_15-24-13

 

 

 

زبیگنِف پرایزنر (Zbigniew Antoni Kowalski) یکی از آهنگسازان برجسته لهستانی است که عمده شهرت اش را مدیون ساخت موسیقی فیلم سه گانه کریستوف کیشلوفسکی ( آبی ، سفید ، قرمز ) است.

 پرایزنر همچنین ساخت موسیقی های مشهور فیلمهای « ده فرمان » و « زندگی دوگانه ورونیکا » را نیز برعهده داشته است. اما مشهورترین ساخته وی به اذعان بسیاری، موسیقی متن فیلم « آبی » بوده است.

موسیقی فیلم « آبی » در حال و هوای آثار کلاسیک تاریخ موسیقی ( شاید بتوان آن را نزدیک به حال و هوای آثار موزارت و آلبیونی دانست ) ساخته شده است و قدرت تاثیرگذاری اش به حدی است که حواس تماشاگر را از خود فیلم پرت کند!

پرایزنر در رشته تاریخ و فلسفه تحصیل کرد و هیچ‌گاه به طور رسمی موسیقی نیاموخت، بلکه با گوش کردن به آثار موسیقی و تلاش برای اجرای آنها، موسیقی را به شکل خودآموز یادگرفت.

سبک آهنگسازی پرایزنر نئورومانتیسیسم است.

photo_2022-10-02_15-25-38

 

 کریشتوف کیشلوفسکی:

البته که عواطف را بر می‌انگیزم. جز عواطف چه چیز دیگری هست؟ فقط همین است.

photo_2022-10-02_15-26-21

 

سکانسی نجات ژولی از حادثه تصادف در فیلم آبی سه گانه رنگ.

 

هنگامیکه دکتر خبر مرگ دختر و همسر ژولی را به او می دهد ,ما عکس العملش را بطور موجز از چشمان ژولی می بینیم .آبی فیلمی مینی مالیستی است و از کمترین نما بیشترین اطلاعات را به بیننده انتقال می دهد.جزء نشاندهنده کل است پس نیازی به کل نیست.

 دوربین 5-6 ثانیه نمایی بسته از ژولی می دهد تا حس و حال او را بعد از شنیدن این خبر نشان دهد ,او شوکه شده و حتی نمی تواند گریه کند,این نمای ساکن و آرام - البته ظاهرا- با صدای بلند شکستن شیشه به پلان دیگری کات می شود.کیشلوفسکی اجازه همدردی با ژولی را به ما نمی دهد و با خشونت ما را از آن فضا جدا می کند.

اولین تصمیم گیری ژولی برای اینکه الان چه باید کرد در بیمارستان است، بعد از اطلاع از مرگ کودک و شوهرش ، شیشه را شکسته و اقدام به خودکشی می کند و این آزادی جبری را پس می زند. آزادی از هر قید و بند زندگی. به نحوه ی فیلمبرداری این سکانس و نمای دکتر که قصد اطلاع رسانی دارد دقت کنید، در چشم ژولی ما این اطلاع رسانی را می­بینیم و به نوعی بیننده در جایگاه ژولی قرار می گیرد تا آلام و رنج های او را درک کند.

 ژولی ناامید است، این ناامیدی تا اندازه ای است که او می­بیند حتی خودکشی هم بی معنی است.

photo_2022-10-02_15-27-44

 

کریشتوف کیشلوفسکی:

«فیلم‌ساختن، معنی‌اش ارتباط با تماشاگران، رفتن به جشنواره‌ها، خواندن نقدها و مصاحبه‌ کردن‌ نیست. معنی‌اش این است که هر روز صبح، ساعت شش از خواب بیدار شوی. یعنی سرما، یعنی باران، یعنی گِل و شُل، و اینکه مجبور به حمل پروژکتورهای حجیم و سنگین باشی.»

«فیلم‌سازی یک حرفه‌ اعصاب‌خردکن است که در این حرفه از یک جایی به بعد، مجبور می‌شوی همه‌چیز را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار بدهی؛ حتی خانواده‌، احساسات و زندگی خصوصی‌ات را.»

photo_2022-10-02_15-28-37

 

سکانسی از فیلم آبی اثربیادماندنی از کریستف کیشلوفسکی با بازی 

 

ژولی روی صندلی چرت می زند، یک دفعه صحنه پر از رنگ می شود و موسیقی مهیبی را می شنود و از خواب می پرد، بعد از آن صدای پرستار می­آید که صبح بخیر می­گوید، انگاری از خواب غفلت بیدار شده است. اینجاست که ژولی تصمیمش را می گیرد، برای آزاد شدن از هر قید و بندی. ولی در ادامه می­بینیم که روشی اشتباه برای اینکار در نظر می­گیرد و به جای اینکه مسائل را حل کرده و به زندگی ادامه بدهد تصمیم به فراموشی و انزوا می­گیرد.

سپس روزنامه نگاری که به او می­گوید واقعیت را بگوید و آزاد شود! "این تویی که آهنگ­ها را می سازی! " خشونت صحبت ژولی با روزنامه نگار خیلی تأثر برانگیز است : " مگر نمی دونی که من تصادف کردم و شوهر و بچمو از دست دادم؟! " او از این اتفاق به شدت عصبانی است.

در فیلم این صحنه رنگ آبی و موسیقی بارها تکرار می‌شود هر چند که تأثیرگذاری این لحظه را ندارد. تماشاگری که به شنیدن موسیقی فیلم عادت کرده است در اینجا تنها با قطعه‌ای موسیقی که توسط یک گروه ارکستر ناگهان نواخته می‌شود، مواجه می‌گردد. این موضوع در رابطه با سؤالی است که خبرنگار در حالیکه ژولی وی را ترک می‌کند از او می‌پرسد و در واقع کلید اصلی بقیه فیلم به شمار می‌آید : آیا تو موسیقی همسرت را نوشتی؟!

در اینجاست که ناگهان با این پرسش مواجه می‌شویم که آیا این قطعه موسیقی که حالت انفجاری دارد از درونیات ژولی نشأت گرفته است یا اینکه اصلاً قطعه‌ای جدید می‌باشد.

اولین زنجیره شروع کننده موتیف های داستان که چند لحظه موسیقی است شکل میگرد موتیفی که شاید در دفعات بعد به هیچ عنوان به تاثیر گذاری بار اول آن را ندارد ، این موسیقی می تواند نشان دهنده حالات هیجانی ژولیت یا درونیات او باشد یا تکه ای از آن سمفونی اتحاد اروپا.

براستی این همه زیبایی چطور تو قاب یه فیلم جا شده؟

photo_2022-10-02_15-30-35

 

آبی سه گانه رنگ 

‌سفری به درون.به پوچی،به زندگی،به عشق،به برابری...

photo_2022-10-02_15-31-52

 

سکانس و موسیقی فیلم سه رنگ: آبی

 

هر از گاهی قطعاتی کوتاه از آن موسیقی (اتحاد اروپا) در ذهن ژولی تداعی میشود و همواره همراهی بصری نورهای آبی را هم شاهدیم که یا صحنه غرق در آن شده ویا به نرمی در آن فید می شود.در واقع موسیقی و رنگ تقریبا به یک اندازه در آشکار ساختن نیروهای انتزاعی موثرند، نیروهایی که مانند سد در برابر خواسته ی شخصیت اصلی یعنی "رسیدن به آزادی شخصی" می ایستند.

پس از تصادف سیر تحولی شخصیت ژولی آغاز می‌شود. او که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد در اول سعی بر خودکشی دارد؛ اما پس از آنکه دریافت در انجام این امر ناتوان است تصمیم به شروع زندگی‌ای جدید، به دور از هرگونه قید و بند و وابستگی ذهنی می‌گیرد تا همه چیز را فراموش و خود را راحت کند. 

همانطور که در سکانسی در اوایل فیلم، موسیقی‌ای تکان دهنده(ساخته زبگنیو پرایسنر) نواخته می‌شود و نوری آبی بر صورت ژولی می‌تابد. انگار چیزی او را به سوی آزادی فرا می‌خواند. از همان لحظه بدخلقی و بی‌تفاوتی ژولی نسبت به اطرافش آغاز می‌شود.

با بستن خشن درب پیانو با خاطراتش خداحافظی می کند.

photo_2022-10-02_15-32-56

 

جهان فلسفی کریشتف کیشلوفسکی

سه گانه رنگ ها را میتواند حد نهایت پختگی جهان ذهنی کریشتف کیشلوفسکی دانست.کارگردانی که زیستی نابسمان در اوضاع جنگ زده لهستان داشت.در کودکی بارها به سبب بیماری سل پدر ناچار به جابجایی بین شهر ها بودند تا بیمارستان مخصوص به مسلولین را داشته باشد.او تحصیلاتش را رشته کارشناسی تئاتر انجام داد و در همان سالها علاقه به سیاست در او ریشه دواند.با توجه به  فراگیر بودن سیاست در زندگی لهستانیان تحت رژیم سرکوبگر ادوارد گیئرک ،موجی از مستند سازی در ان سالها در لهستان رایج بود، کیشلوفسکی نیز در ابتدا مستند هایی در مورد مردم ساخت.او بارها اذهان کرد که هدف مستندهایش بازبینی نهادهای سیاسی نیست بلکه انها پرتره هایی شخصی و محصول نگاه انسانی اند.در همان سالها جهان ذهنی کارگردان اینطور رقم خورد که به تاثیران این جهان بر فردیت انسان ها بپردازد.

با گذر سالها کیشلوفسکی از دنیای سیاست فاصله میگیرد و در پرداختن به مفاهیم ازادی و برابری و برابری کمترین توجه را به دغدغه های سیاسی دارد،در حقیقت سه گانه بر عشق و همدلی و زندگی متمرکز است که به نوعی سرنوشت و ازادی و تصادف در انها دخیل اند.او در یکی از مصاحبه هایش میگوید:

» به گمانم ما همیشه با تقدیرمان در جنگ هستیم.در جنگ با سرنوشتمان هستیم.چیزی شبیه تقدیر وجود دارد ولی ما هم قدرت مقابله و مقاومت داریم.شاید دلیل رنج بردنمان هم همین است ،همان دلیلی که برای حس نارضایتی از خودمان داریم.با این حال جبری مسلک نیستم و تصور نمیکنم که مثلا همه چیز این جهان از پیش به شکل سیاه و سفید تعریف شده باشد.»

شاید بتوان جهان فلسفی این کارگردان لهستانی را در فلسفه امکانیت/امکانی بودن (skepticism)  جای داد.این واژه بر هویت گزاره ای اطلاق میشود که نه وجودش ضروریست و نه ممتنع ،یعنی میشود جور دیگری باشد یا اصلا نباشد.تعبیر وجودی این واژه این است که هر رویدادی در هر موقعیتی تماما محصول بخت و تصادف است.

کیشلوفسکی این مفهوم را در بیشتر اثارش نمایان میکند.

هویت وکیل و قاتل در فیلم داستان کوتاهی در مورد قتل که هر یک میتوانند با توجه به جایگاه و شانس جای یکدیگر باشند و یا تکرار همین موضوع در زندگی دوگانه ورونیک و جایگاه مرد بیخانمان فلوت زن و شوهر ژولی در آبی و...

این کارگردان جهاندار با برخورد مسیر ادم های مختلف داستانش به یکدیگر ،زندگی مرتبط با هم ، رمز و راز ، تاثیر ایرونیک و ظالمانه سرنوشت و اقبال ، وضعیت شرطی که همواره با پرسش «چه میشود اگر....؟»همراه است.

این عناصر با کارگردی مضاعف سه گانه رنگها نمایان میشود.او با ساخت سه گانه راهی تازه و دقیق برای کشف زندگی درونی انسان ها پیدا میکند و نتیجه آن جاه‌طلبانه‌ترین و چالش برانگیرترین فیلم های کارنامه اش میشود.فیلم هایی که بازگو کننده ی جهان شهود و خرد است.

photo_2022-10-02_15-34-36

 

از بهترین سکانس های فیلم سه گانه رنگ آبی

 

ژولی با بی‌رحمی هر چه تمام‌تر تلاش می‌کند تا گذشته خود را از بین ببرد؛ به دفتر شوهرش می­رود و نت­های باقیمانده را به ماشین حمل زباله می­سپرد. هر اثری از گذشته را نابود می کند. منشی با علاقه به نت­ها که نماد گذشته و خاطرات ژولی هستند نگاه می کند و حتی یک کپی از آن آماده کرده است که پیش اشاره ای است به فرزند شوهرش که در اواخر فیلم می­بینیم، یک کپی از زندگی ژولی وجود دارد.

خانه مجلل خود و تمام لوازم همراه آن را برای فروش می‌گذارد، اطرافیانش را رها می‌کند و حتی آب نبات چوبی‌ای که برای دخترش نگاه داشته بود را نیز با خشونت در دهان خود می‌شکند و می‌خورد تا از شر آن خلاص شود. اما یک چیز را نمی‌تواند همراه خود نبرد و آن هم چراغی آبی است که در طول فیلم تبدیل به نمادی تعلق خاطر ناخودآگاه ژولی به گذشته‌اش می‌شود.

به خانه می رود و کیف دستی اش را خالی می کند . بسته ای سیگار با مارک و نوشته هایی آبی و آب نباتی آبی رنگ ، نمونه آن که قبل از تصادف زرورقش دست آنا بود و به باد داده شد. ژولی آبنبات را با شدت و حرص تمام می جود. در کیف ژولی چیز هایی متعلق به گذشته است و او هنوز فرصت تفکیک این گذشته خصوصی داخل کیف را نداشته است . کیف که خالی می شود ژولی آبنبات که یادآورد واقعیت آنا است را با  حرص وشدت می جود . شاید اگر روایت از کارگردان دیگری بود او این آبنبات را به یادگار نگه می داشت . اما ژولی آن را می جود تا خاطره را نیست کند، هضم کند ،پس از جویدن آبنبات ژولی فقدان واقعیتی دیگر را نیز به یاد می آورد پاتریس ، شوهرش نیزاکنون خاطره است .آتش شومینه پشت سرش پرشعله و قرمز است ژولی تلفن را برداشته و از اولویه می پرسد. من را دوست داری ؟ از کی ؟ اگه بخوای می تونی حالا بیای .ژولی پر کردن خلا دوم را هم به سرعت و صریح پر می کند . او در به دست آوردن این آزادی مختار است اما در نهایت به فهم دیگری از آن نیز می رسد. 

photo_2022-10-02_15-35-44

 

مقبره «کریستوف کیشلوفسکی »  کارگردان لهستانی و نقاش سینما ، که شاهکارهای بزرگی همچون ده فرمان ، سگانه رنگ (آبی ، سفید ، قرمز ) و زندگی دوگانه ورونیکا رو خلق کرده.

photo_2022-10-02_15-39-18

 

مردی تکرار نشدنی

متولد ۲۷ ژوئن ۱۹۴۱ در ورشو لهستان. از دوران کودکی اش خاطرات چندان خوشی ندارد و از آن یادی نمی کند تنها چیزی که از آن دوران بیان می کند مسافرت های پیاپی خانواده از شهری به شهر دیگر است که به خاطر بیماری سل پدرش و بستری شدن او در آسایشگاه مسلولان انجام می گرفت. پس از گذراندن دوره کودکی و تحصیلات ابتدایی نخست مدت کوتاهی در آتش نشانی مشغول می شود سپس سه بار در امتحان ورودی مدرسه سینمایی لودز شرکت می کند تا بلاخره موفق می شود در سال ۱۹۶۴ وارد این مدرسه شود مدرسه ای که آندری وایدا، کریشتف زانوسی و رومن پولانسکی در آن تحصیل کرده بودند. او در سال ۱۹۶۸ تحصیلاتش را با موفقیت به پایان می رساند.

برخی از آثار وی از جمله سه گانه سفید، آبی، قرمز و داستان کوتاهی درباره عشق در دانشگاه های هنر سینما و تئاتر تدریس می شود. کیشلوفسکی در سه گانه سفید، آبی، و قرمز فلسفه تقدیر گرایانه را به تصویر کشیده است.

زیر بنای فلسفه‌ تقدیر گرایانه بر این مبنا قرار گرفته است که انسان موجودی کاملا مختار نیست و تحت جبری تقدیری زندگی می‌کند. حتی اختیار انسان نیز نوعی جبر است چرا که قرار گرفتن انسان در مسیری که میان دو انتخاب قرار بگیرد از مجموعه‌ای از عوامل جبری حادث شده و نیز انتخاب او را نیز سایر عوامل جبری تعیین می‌کنند. کیشلوفسکی در فلسفه جبر گرایانه بیشتر تحت تاثیر شوپنهاور بوده است.

کیشلوفسکی در سن ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس سال ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد.

photo_2022-10-02_15-39-44

 

سکانسی ماندگار از سه گانه رنگ آبی

 

در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد، از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است، مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از او بریده اند.

دلتنگی، بعد معناداری از دنیای ماست.

دلتنگی با ماتم همراه است و ماتم یعنی قطعیتِ یأس، یعنی که عدم و نیستی روی دیوارهای اطرافت رخنه کرده، اتاق، خانه، حیاط، شهر، دنیا، جهان و کائنات و هستی را، آسمان را، سایه ی سیاه افول، سایه ی سیاه هبوط از تمام دل گرمی ها به خود پیچیده، چونان پیچک پیر ی که جداییش دشوار.

تنها که باشی، دلتنگی را رنگ میدهی، ذهن خسته شروع به تصویر سازی میکند، هر چه را که نیست مجسم میکنی و شکل میدهی و آن را در عدم و نیستی اش، موجودیت میبخشی.. حضور و وجود را بُعد جدیدی میبخشی.. هر چه نیست را، هست میکنی و به سمت خویش میکشانی، از خیال و رؤیا عبور میکنی و تمامیت هستی اش را قطعیت میبخشی و سایه های عبوس را پس میزنی. هر چه نیست را رنگ میبخشی، رنگ میبخشی تا هست اش کنی، او را در بطن عدم هست میکنی.

افکارت مولّد حسرت هاست، هر چه نیست حسرت است و تو این نیستی را هستنده ای...

صحنه ای تاثیر گذار از لحاظ فرمی که در ذهن ماندگار میشود.او با این حرکت مازوخیزمی، درد ترک لذات نفس ،خود را برای تنهایی پیش رویش اماده میسازد.

او در جایگاه جدیدش دیواری با محیط پیرامون میکشد.

photo_2022-10-02_15-40-55

 

در تمام فیلم ژولی (بینوش) میخواهد رها باشد؛ رها از هر قید و بندی که او را احاطه کرده، رها از تعلق خاطر به همسر تازه در گذشته، رها از هر آنچه که او را به گذشته ارتباط میدهند، خواه این گذشته تاریک بوده یا روشن. او میخواهد رها باشد، "آزاد"..."آبی"...

 بدون مبالغه بینوش در این فیلم استعدادی کم نظیر را از خود نشان داد. وی اولین بازیگر زنی است که موفق به دریافت تاج سه گانه (جوایز بهترین فستیوال های کن، ونیز و برلین) شده است.

صبح روز بعد ژولیت با بی رحمی الیویر را ترک می‌کند و با بدبینی به او می‌گوید: «به زودی ازم خسته می‌شی، چون من هم مثل زنهای دیگه سرفه می‌کنم و عرق می‌کنم...»

تقابل احساس گناه-احساس پاکی:

بعد از جدایی از الیویر ژولیت با نوعی رفتار مازوخیستی خود را مجازات می‌کند. او دستش را با ساییدن بر دیواری خشن به شدت مجروح می‌کند، اما این مجازات برای چیست؟ برای وفادار نماندن به پاتریس و یا ترک الیویر با پر و بال دادن به بذر پیش داوری بدبینانه‌ای که پاتریس در ذهن ژولیت کاشته است؟

در فیلم هیچ نشانه‌ی واضحی برای پاسخ دادن به این سوال وجود ندارد، اما از آنجایی که دیدگاه کیشلوفسکی شوپنهاوری است، باید منظور نظر او مجازات ژولیت برای تسلیم شدن در مقابل اراده‌ی جهان و برقراری ارتباط جنسی بوده باشد

از دیدگاه روانشناسانه، در رفتار ژولی در این سکانس نوعی دوگانگی وجود دارد. انگار او به طورناخود‌آگاه می‌داند که پاتریس به او خیانت کرده‌است و در صدد است از او انتقام بگیرد اما صبح روز بعد وقتی فکر می‌کند که هیچ سندی از خیانت پاتریس در دست ندارد، خود را مجازات می‌کند.

این بدبینی به عشق مردها و سایر کدگزاری‌های مبهم (عدم واکنش ژولیت به خبر مرگ پاتریس و نوازش نکردن تابوت او و حتی خشمی‌ که نثار چلچراغ آبی می‌کند و دعوت الیویر به خانه‌اش، همه) می‌تواند مخاطب را به سمت این داوری ببرد که مدتهاست ژولیت از شوهرش عشقی دریافت نمی‌کرده که با وجود معشوقه‌ای در زندگی پاتریس همخوان است، خاصه این که بعدتر خواهیم دید، ژولیت از پس گرفتن صلیبی که نماد عشق شوهرش به او بوده حتی پیش از آگاهی از خیانت پیشه بودن پاتریس سر باز می زند.

حضور رنگ آبی به عنوان میل به سمت آزاد شدن از قید و بندهایی که او به آنان وفادار بوده . او پی می برد که ارتباط با اولویه به آسانی جویدن آبنبات آنا نیست.

ژولیت بینوش: 

به سمت فیلم‌هایی جذب شدم که خیلی متفاوت و از کشورهای گوناگون بودند. هرگز زندگی در هالیوود را انتخاب نکردم چون به زندگی براساس یک قاب سازگاری ندارم، می‌دانستم باید از این سیستم فاصله بگیرم.

 مستقل بودن مهم‌ترین چیز است و فکر می‌کنم باید به اندازه کافی باهوش باشید تا به موقع وارد و به موقع از میدان خارج شوید و به سیستمی تعلق نداشته باشید که روح شما را تسخیر می‌کند.

photo_2022-10-02_15-42-31

 

سکانس ماندگار از فیلم آبی

 

شاید اولین کاری که هر کسی بعد از اتفاقی مشابه می کند این باشد که خاطرات را مرور کند، ولی ژولی تصمیم به آزادی از هر قید و مرزی دارد، همه خاطرات و گذشته خود را دور ریخته و یا می­فروشد یا می بخشد.

با ورود به آن خانه به جایی می­رود که بیشترین و مهمترین خاطراتش را داشته و این ورود به خانه در واقع شروع مواجه شدن با غم از دست رفته است. او چند بلور از چلچراغ آبی که در اتاق آبی است جدا می­کند، گویی مرز خودش را از دنیا جدا می کند و تنها خانواده خود را از جامعه و اروپا جدا کرده و تصمیم به مرگی از نوع دیگر می­گیرد، انزوا. به تعبیری دیگر می­توان آن بلورها را نمادی از خانواده از دست رفته اش دانست و مابقی چلچراغ را اروپا یا جامعه فرض کرد.

بعدا می بینیم که زن خیابانی ای که با او آشنا می­شود اشاره به این دارد که قبلا یکی از همین چلچراغ­ها داشته و یا به بیان دیگر، قبلا لوسی در جامعه جایگاهی داشته است ولی اکنون طرد شده است و دیگر چلچراغی ندارد.

چلچراغ نمادی از اجتماعی است که زندگی می کنیم، هروز کسانی می آیند و کسانی میروند و از بلورهای آن کم می شود ولی در شکل کلی آن تغییری نمی بینیم. 

چلچراغ نقش مهمی در زندگی ژولی دارد. نماد گذشته، خاطرات خوب وبد، عشق او و در کل نمادی از زندگی اوست.معانی متفاوتی به چلچراغ میتوان نسبت داد. بلورهایی که ژولی از لوستر جدا می کند، دختر وهمسرش هستند، که از زندگیه ژولی و از اجتماع کم شده اند.

photo_2022-10-02_15-45-59

 

 

سکانس کافه در فیلم آبی.

 

ژولی در پی آن است که تمام بندها و طناب هایی که اورا به گذشته وصل کرده اند و مانع حرکت او می شوند را قطع کند ، اما دیری نمی پاید که می یابد که هرکدام را که قطع کند بازهم هستند اندکی که تا به مغز و استخوان او نفوذ کنند و اورا آزاد بدهند . 

در این که ژولی تعادل روحی و روانی ندارد شکی نیست.زمانی سعی در از بین بردن نشانه های شوهرش را دارد ودر زمانی دیگر-کافی شاپ- بستنی و قهوه را با هم سفارش می دهد(مثل همیشه).قهوه ای که همیشه شوهرش می خورد و بستنی ای که خودش سفارش می داد.کافی شاپ همانند اتاق آبی یاد آور خاطرات خوش او با شوهرش است. کارگردان برای القاء این حس به بیننده –علاوه بر قهوه و بستنی- از صدای فلوت مردی استفاده می کند که ترانه های شوهر ژولی را می زند. نکته ای که در این سکانس جلب توجه می کند مرد فلوت زن وموقعیت او واین که اصلا او کیست؟و چرا ترانه های شوهر ژولی را می زند؟ ژولی با شنیدن صدای فلوت دست از خوردن می کشد ،نگاهی به مرد فلوت زن می اندازد و به فکر فرو می رود.سپس نمایی اینسرت از فنجان قهوه به مدت 20ثانیه –همراه با صدای فلوت- نشان داده می شود،به این ترتیب می توان حدس زد ژولی به چه فکر می کند. اگر به اینسرت فنجان توجه کرده باشید سایه ای را می بینیم که از بالا به پایین می آید و تصویر را مخدوش می کندو دوباره از نو تکرار می شود... برداشت های مختلفی از این نما شنیده ام ، گذر زمان ،روح شوهر ژولی و .....اما چیزی که درست تر به نظر می رسد این است که ژولی با شنیدن صدای فلوت به فنجان نگاه می کند، فنجان یاد آور شوهر اوست و خاطراتی که در این مکان با وی داشته.... ژولی در حال گریه کردن است و سرازیر شدن اشک هایش تصویر را مخدوش کرده .در واقع فنجان را از نقطه نظر ژولی می بینیم.

photo_2022-10-02_15-58-59

 

سکانسی از فیلم آبی اثربیادماندنی از کریستف کیشلوفسکی با بازی ژولیت بینوش و موسیقی تاثیرگذار از زبیگنف پرایزر.

 

ژولی سعی می کند به زندگی عادی خود برگردد و اتفاقات گذشته را فراموش کند،ولی این کار به راحتی امکان پذیر نیست.به نظر من وسوسه خودکشی در طول فیلم همراه ژولی است و در گیرو دار تقابل گذشته و حال ،تنها چیزی که مایه دلگرمی اوست استخر است.استخری که با نور پردازی آبی رنگش فضای لایتناهی را به تصویر در می آورد که ناخود آگاه انسان را به یاد مرگ می اندازد.

استخر نماد خیلی مهمی در این فیلم است، یک آبی مطلق و جایی برای تنهایی و چشیدن موقت طعم آزادی از ناراحتی­ها. چندین بار در ادامه نیز ژولی برای فرار از اتفاقات ناگوار و ناراحت کننده به این آبی پناه می­برد.

ژولی در زمین چیز هایی را از دست داده که این چیز ها عزیزترین کسان اویعنی شوهر و دخترش هستند . او برای این از دست دادن آمادگی ندارد پس می گریزد و در این گریز هر دم به سمت بینهایت آبی پیش می رود. همچنان که نفرت خود را نیز می نمایاند. شنا در استخر معنای رمزگونه این فرار و آزاد شدن توامان است . رنگ آبی معنایی هارمونیک در کنار هم نشستن همه عناصر دیداری و شنوایی فیلم دارد و ازاین منظر با فیلمی کامل روبرو هستیم. به ساختار هرمنوتیکی سیر مراحل فیلم و دگردیسی ژولی وآبی شدنش و آبی شدن حتی ما دقت کنیم.

photo_2022-10-02_16-02-20

 

 

زیباترین سکانس از فیلم آبی

 

با وجود همه اینها ژولی بازهم به کافه ای میرود که همیشه میرفته شاید به خاطر یک نوع عادت یا اینکه صاحب کافه سلیقه ی اورا می داند ، در همین میان یکی دیگر از آن صحنه های ناب و هنرمندانه کیشلوفسکی مخاطب را درگیر می سازد ، ژولی در حال فرو بردن قند به درون قهوه است که ، فلوت نوازی شروع به نواختن می کند و یک کلوز آپ از قند و قهوه می بینم که قهوه به تدریج در حال نفود به قند است و این می توان نشان تاثیر گذاری موسیقی و نفوذ کردن آن تا عمق روح و جان ژولی باشد و با نشان دادن تغییر جهت سایه‌ی فنجان، زمان زیادی که ژولی در کافه بوده است را به تصویر می کشد .این صحنه نوعی تشبیه یا بیان کنایی از تسخیر روح ژولی به وسیله موسیقی می‌باشد. زنی که خود نیز موزیسین بوده و طبعاً دارای روح «موسیقی نیوش» همان گونه که حبه قند در فنجان قهوه غرق می‌شود روح درماندة این زن نیز در دریای موسیقی غوطه‌ور شده تا سرانجام وی برخاسته و به سراغ نی‌لبک نواز دوره‌گرد می‌رود، نغمه ای که به طرز غریبی یاداور موسیقی است که در سرش میجوشد (بار دیگر نشانه فلسفه امکانی بودن)

قطعه‌ای از موسیقی شوهرش، او را به گذشته پیوند می‌زند.مردی که ترانه های شوهر ژولی را می زند ،در حالیکه می گوید خودش آنها را ساخته است.در سکانسی ژولی مرد را که در کنار خیا بان خوابیده ،بیدار می کند تا جعبه زیر سرش را جابجا کند و مرد در جواب کار ژولی می گوید: "تو عادت داری همیشه به یه چیزی گیر بدی"

 خب به نظر شما این دیا لوگ از زبان چه کسی می تواند خارج شود.مطمئنا کسی است که ژولی را می شناسد وبا خصوصیات او نیز آشنا است.به نظر من کیشلوفسکی در این سکانس گونه ای از تناسخ را ارائه می کند.البته بهتر است از همزاد استفاده کرد.به عبارتی نشانه هایی از فیلم "قرمز"را اینجا می بینیم. 

 ژولی قصد دارد گذشته‌اش را کنار زده و از خودش آدمی بسازد بدون هر گونه پیوند با زمان گذشته؟! هرچند ژولی سعی دارد بدون تاریخ یا تمایل به خاطرات گذشته زندگی کند اما هنگامی که قطعاتی از موسیقی وی را به مبارزه طلبیده، ژولی دوباره به همان زندگی پر مشغله قبل باز می‌گردد. 

photo_2022-10-02_16-05-08

 

سکانس موش در فیلم آبی

موشهایی که در انباری خانه ژولی لانه کرده اند (بازتاب گروتسک از زندگی خانوادگی از دست رفته ژولی)موش و بچه موش ها و ادامه زندگی و اینکه زندگی جریان دارد.

 

از سکانس های معروف فیلم آبی

 

 ژولی به ملاقات مادر می رود.درونیات ژولی را می توان از تصویر تلویزیون اتاق فهمید.پیرمردی که با طناب (کش)از بالای پل به پایین می پرد و بعد از فرو رفتن در آب رود خانه دوباره بالا می آید و بین رودخانه و پل معلق می شود.

خب حالا برگردیم به ژولی ،او تصادف بدی داشته و تا مرگ هم پیش رفته است،اما زنده ماند ،ولی هنوز به زندگی عادی خود بر نگشته و بین ایندو معلق است.

 کیشلوفسکی عاشقانه به فلسفه‌ی شوپن‌هاور دل باخته در سکانسی که ژولی به دیدن مادرش هم می رود نمود پیدا می کند. مادر دارد در تلویزیون بانجی جامپینگ پیرمردی را می‌بیند. این پرش و پرواز و معلق ماندن در هوا که نشان از آزادی دارد به لحاظ تجربه‌ی ما از جهان پیرامونمان با سن پیرمرد همخوان نیست چرا که چنین عمل جسورانه‌ای اساسا برای پیرمردی به آن سن ممنوع است و خطر مرگ دارد. شوپن‌هاور همواره پیرهایی را که در جهت حفظ بقا احتیاط می‌کرده‌اند به سخره می‌گرفته و می‌گفته به چه چیز زندگی چسبیده‌اید؟ زشت‌ترین صحنه‌ی جهان دیدن پیری است که از فرط پیری استخوانهایش خمیده شده‌اند و به سختی راه می‌رود و شما برای زنده ماندن مبارزه می‌کنید تا به زشت‌ترین تصویر جهان بدل شوید. بنابراین این پیرمرد معلق در هوا در حال نفی اراده‌ی جهان و تجربه‌ی آزادی است. پیرمرد و پیرزن‌هایی که در سه‌گانه‌اش به قدری نزار و خمیده‌اند که قادر به انداختن یک آشغال هم نیستند، در جهت ترسیم تقابل جوانی و پیری حضور دارند.

این پیرمرد نمادی از زندگی و بالا و پایین آن است.

اما جواب ژولی به مادرش جالب است " عشق نمی خوام! شوهرم مرده! زندگی نمی خوام " و مادر او در جواب سوالش که می­خواست بداند قبلا نیز از موش می­ترسیده است یا خیر می­گوید " تو نمی­ترسیدی، ژولی می­ترسید" گویی او را دیگر نمی­شناسد و اینقدر او در تاریکی فرو رفته است که مادرش نیز او را با کسی دیگر اشتباه می­گیرد.

photo_2022-10-02_16-09-52

 

کیشلوفسکی :

برای پاسخ به سه سوال است که فیلم می سازم :

_چرا صبح از خواب بیدار می شویم"تولد" 

_چرا شب به خواب می رویم"مرگ" 

 _چرادوباره صبح از خواب بیدار می شویم"رستاخیز"

photo_2022-10-02_16-10-48

 

سکانس ماندگار از سه گانه رنگ آبی

 

ژولی سعی می‌کند به آزادی مطلق برسد و از بند قیدهای زندگی قبلی خود خلاص شود. او حتی تصمیم بر آن می‌گیرد که کار نکند و با باقی مانده پول خود زندگی‌اش را بگذراند. اما پس از مدت اندکی دچار روزمرگی می‌شود 

 ژولی تا جایی پیش می‌رود که حتی تحمل یک موش را نیز در انباری خود ندارد. درباره همه چیز بی‌تفاوت می‌شود. اما او هنوز هم که هنوز است آرامش ندارد. زیرا در میان این بی‌تفاوتی اتفاقاتی برای او رخ می‌دهند که هیچوقت نمی‌گذارند او آزادی مفرط را تجربه کند.

 پریدن ژولی در استخر و معلق ماندن او در آب آبی هم نشان ازتمایل او به تجربه‌ی آزادی دارد، ضمن این که آب عنصری آرامش بخش نیز هست و او برای رسیدن به آرامش بعد از هر حادثه‌ی آزار دهنده‌ای از جمله کشتن موشهای بیچاره برای غسل تعمید به آب پناه می‌برد.

ژولی گربه را در آپارتمان رها می­کند تا موش­ها را بخورد و غم خود را در استخر مانند همیشه غرق می­کند ولی اینبار دوستی دارد که در این ناراحتی با او همراهی می­کند، لوسی. این استخر در روز روشن است و سپس کودکان با خوشحالی در غمکده ژولی با سر و صدای فراوان می­پرند. دیگر خبری از تنهایی نیست.

photo_2022-10-02_16-13-56

 

 علت ومعلول عمل و عکس العمل"کارما" 

در چند سکانس از فیلم بر روی علت و معلول و زنجیره اتفاقات تاکید می شود.

در سراسر فیلم، اتفاقاتی کوچک یا بزرگ می­بینیم که همگی به نوعی در زندگی و تصمیم ­گیری­های افراد تأثیر به سزایی دارد. گویی کیشلوفسکی به اتفاق اعتقادی ندارد، یک سری اتفاقات کوچک سرچشمه یک سری اتفاقات بزرگ می شوند و مسیر داستان را رقم می زنند.

رابطه ای علت و معلولی در کل سه رنگ مشهود است :

تصادف او را در دیالکتیک هگل بگذاریم: 

-  تز: ماشین در حال حرکت

-   آنتی تز: خراب بودن شیلنگ روغن و چکیدن روغن تومز

-   سنتز: تصادف ماشین

زنی زنگ میزند وگلدان از دست ژولی می افتد(اگر زنگ زده نمی شد ،گلدانی هم نمی افتاد).اگر کامیون از آنجا رد نمی شد آن پسر نمی توانست فرار کند و به آپارتمان ژولی بیاید.

 نکته دیگر نظام جزاء و پاداش است که کیشلوفسکی روی آن تاکید میکند.مثلا ژولی به آن پسر فراری کمک نکرد –به نور آبی روی صورتش موقع در زدن پسر توجه کنید- و خلاف میل درونی خود عمل کرد پس جزایش این شد که با حالتی نیمه عریان پشت در بماند.و اگر این اتفاق نمی افتاد زمینه آشنایی ژولی با روسپی جوان فراهم نمی شدو.... 

در یک سوم ابتدای فیلم شاهد نمایش تنهایی ژولی هستیم.پس از تصادف او با کمتر کسی برخورد داشته ودائم در فکر و خیال بسر برده است.در هر حال پس از یک سری اتفاقات ،ژولی به آنجا می رسد که با روسپی جوان آشنا می شود و با امضاء نکردن برگه اخراج او باعث تحکیم رابطه دوستیشان می شود.

به سکانسی که زن صاحب خانه برای امضاءگرفتن می آید توجه کنید. صدای زنگ در و افتادن گلدان - جدای آن علت و معلول- باعث می شود ریشه گیاه در بیاید و در هوا معلق شود.مثل اتفاقی که در زندگیه ژولی افتاد وبا عث شد از جامعه جدا شود،جامعه ای که جدا شدن انسان امروزی از آن همانند فنا شدن است. در حین اینکه ژولی با زن همسایه در مورد امضاء برگه صحبت می کند ریشه گیاه رادر خاک گلدان می کارد –گویی با این کارش دوباره به جامعه و ارتباط با دیگران بر می گردد- وبرگه را امضاء نمی کند. 

photo_2022-10-02_16-16-22

 

کیشلوفسکی و بینوش  پشت صحنه‌ی «آبی»

photo_2022-10-02_16-17-12

 

سکانس ماندگار از سه گانه رنگ آبی

آیا در باب بازخورد، خیانت مرد به همسر  فکر کرده اید که حال باید زن  چه راهی را در مواجه با همسر خائن فوت کرده ی خویش در پیش بگیرد؟!

 

ژولی دوباره چیزی را از دست می دهد و آن وفاداری شوهرش است. 

بعد از کشته شدن موشها، دختر جوان برای تمیز کردن خانه به یاری ژولیت می‌رود و همین امر سبب می‌شود وقتی پریشانحال از ژولی می‌خواهد که به فاحشه خانه برود تا با او صحبت کند، ژولی قبول ‌کند.

دختر دارد از مشکل خودش حرف می‌زند که ژولی در تلویزیون الیویر را می‌بیند که کپی‌های آثار پاتریس را در دست دارد و قصد دارد کار ناتمام او را تمام کند و عکس‌های پاتریس با دوست دخترش را می‌بیند. به این توجه کنید که چه عوامل زنجیر واری سبب شد که سند خیانت پاتریس در یک فاحشه‌خانه برای ژولی فاش شود و این بالاترین تحقیری است که کیشلوفسکی می‌توانسته برای مجازات خیانت شخصیت درگذشته‌ی داستانش اتخاذ کند.

پس از تماس لوسی در نیمه­ های شب، به خودش کمک کرده است. پاداش تلاش برای حضور در اجتماع یا به عبارتی بازخورد اینکار این است که خود را در تلویزیون می بیند. 

انگار چیزی می­خواهد به او بگوید، اینکه به سمت اجتماع یک قدم بردار و در عوض اجتماع چندین قدم به سمت تو برمی­دارد.

عشقی که فکر می­کرد دارد و تمامی خوشحالی زندگی­اش پوشالی بوده است. او در تلویزیون تصویر خود و همسرش را بسیار سرد و تصاویر معشوقه همسرش را گرم و پر عشق می­بیند. 

گویی با دیدن عکس معشوقه شوهرش در تلویزیون به او می­گوید که جامعه اصلا قرار نیست با تو مهربان باشد و زندگی پر از فراز و نشیب است. این پاداش تلخ کمک تو است که واقعیت عشق خود را بدانی.

یکی از افتخارات غربی ها در قرن اخیر،آزادی بی قید و شرط انسان حتی در مسائل جنسی است.فیلم تلنگری به این موضوع نیز می زند،این که همسایه پایینی ژولی و مرد متاهل به راحتی با هم رابطه دارند گویای این تفکر غربی این سده است.زن روسپی خود را "آزاد" میخواند،می گوید این کار را می کند چون آن را "دوست" دارد(کلمه ای که انسان ها در پاسخ به کارهایشان می دهند.)ولی آیا وی آزاد است؟خیر،او نمی تواند از فکر خانواده اش رها شود،او شرمسار از شغل خود در مقابل دیدگان پدرش است.حتی این زن،وابستگی ای به ژولی دارد با وجود اینکه زمان کمی است که او را می شناسد.بنابراین هرچقدر انسان ها خود را آزاد بنامند،بازهم وابستگی هایی به اطرافشان دارند.

photo_2022-10-02_16-18-56

 

 سکانس ملاقات ژولی با معشوقه همسرش در فیلم سه گانه رنگ آبی

 

ژولی از طریق تلویزیون متوجه میشود الیویه در حال تکمیل قطعه موسیقی ناتمام است و همچنین متوجه وجود زن غریبه با لباس ابی در کنار شوهر فوت شده اش میشود که او را نمیشناسد‌.

این دیدار ژولی را در مسیر زندگی موثر تری قرار میدهد.الویه از اینکه ژولی از این رابطه بیخبر بوده تعجب میکند( ایا در اینجا شک نکنیم که نکند ژولی ،حتی قبل از تصادف نیز واقعیات را نادیده میگرفته و مشغول لذت از زندگی بدون در نطر گرفتن واقعیت بوده است.اگرچه فیلم هیچ نشانه ای از زندگی قبلی او به ما نمیدهد اما این امکان را میدهد که ژولی در سراسر فیلم با امتناع از مواجه شدن با واقعیت زندگی اش سعی دارد تصویر ارمانی از ان بسازد)

او به سراغ منشی و سپس الیویه می­رود و به آنها اعتراض می­کند که این حق را نداشته ­اند که موسیقی و زندگی که او سعی در فراموشی داشته را دوباره زنده کنند. منشی به او می­گوید که آنقدر این زندگی زیبا بوده که باید با کپی از آن حفاظت می­کرد. همین کپی را در فرزند همسرش از معشوقه خود می­بینیم. الیویه نیز به او می­گوید بگذارد تا برایش موسیقی ناتمام را بنوازد تا او خود قضاوت کند. ولی ژولی نمی­پذیرد و برای او هنوز تسویه حساب­هایی مانده است که باید انجام شود.

‍ ‍ ژولی به سراغ معشوقه ی پاتریس می­رود و او را در دادگاه می­یابد، به اشتباه وارد اتاقی می­شود که آغاز فیلم سفید است، صدای کارول از فیلم سفید را می­شنویم که درخواست برابری در برخورد با او را دارد. 

او معشوقه را دنبال می­کند، او را در دستشویی زنانه می­یابد. معشوقه گردنبند او را به گردن دارد، بی­گمان به یاد گردنبندی که به آنتوان می­بخشد می­افتیم. این ژولی بود که این گردنبندها را ساده از دست می­دهد. به نوعی اشاره به گناهکار بودن ژولی در رابطه‌­اش با همسرش نیز دارد.

photo_2022-10-02_16-22-39

 

صدای سیفون و در انتها اطلاع او از بارداری معشوقه، صدای زندگی و عشقی است که به کثافت کشیده شده و فرو می­ریزد و باز نشان از تحقیر کردن و خار شمردن این نوع روابط است .

او باید آرامش پیدا کند، بار دیگر به سراغ آبی استخر می­رود ولی اینبار استخر سیاه نیز نمی­تواند کمکی به او بکند، او آنقدر در آب می­ماند تا با احساس خفگی به سطح آب برمی­گردد(همان نفی اراده‌ی جهان بودیسمی). 

 بار اول پس از شنیدن مرگ همسر و کودکش تجربه یک خودکشی داشت، این بار دوم و به دلیل مرگ عشق بود که اینبار هم منصرف به سطح آب برمی­گردد. تعبیری دیگر شاید این باشد که، او بیشتر از دفعات قبل زیر آب می­ماند، و آن به این خاطر است که اعصابش بیشتر خورد است و آب هم کمتر به او آرامش می دهد، مثل معتادی که مجبور است مصرفش را بیشتر کند.متوجه می شود خود کشی هم بی معنی هست. این می تواند نشان از نفی اراده جهان باشد یا جستن آرامش و آزادی از پی مرگ .

بنابراین تصمیم می گیرد، همه چیز رو دور بیندازد و به دست فراموشی بسپارد.

چون استخر آرامشی برای او ندارد به سمت مادرش می­رود. این بار که پیش مادرش برمی گردد بدون هیچ حرفی می فهمد که چکار باید بکند، به تصویر بندباز در تلویزیون مادر توجه کنید.او از این پس برای ساختن زندگی جدیدش اقدامات جدیدی میکند.

فیلم مراجعاتی به دو قسمت دیگر یعنی سفید و قرمز هم دارد از جمله وارد شدن ژولی به دادگاهی که در آن قهرمان فیلم سفید در حال محاکمه شدن است و یا پوستر قهرمان فیلم قرمز ، یا نقطه مشترک هر سه فیلم ، پیرزنی که سعی دارد شیشه ای را در جعبه بازیافت مواد بیاندازد و برای این کار زحمت فراوانی را متحمل می گردد ، در هر سه فیلم قهرمان فیلم با این صحنه روبرو می شود . کارگردان با این صحنه ها سعی در القای این فکر را دارد که تمام این داستان ها هر روز در اطراف ما اتفاق می افتد حتی برای خود ما بی آنکه از داستان هم دیگر اطلاعی داشته باشیم.

photo_2022-10-02_16-23-50

 

سکانس پایانی سه گانه رنگ آبی

 

سکانس پایانی فیلم 

می‌تواند عده‌ای آنرا حاکی از نوعی تولد مجدد برای ژولی پنداشته که لاجرم منجر به بازگشت وی به مرحله قبلی زندگیش نخواهد شد. بعضی دیگر نیز این سکانس را به نوعی سکانس اتحاد و همبستگی نامیده‌اند. پیوندی که تداعی کننده اتحاد اروپا بوده است و الخ!

شاید بتوان ژولی را نمادی از اروپا دانست و یا حتی فقط فرانسه آزاد. آخر فیلم همه نقش آفرینانی که در  بازگشت ژولی به جامعه نقش داشته اند را نشان می­دهد. باید ژولی را نماد کشور فرانسه و یا کل اروپا بدانیم که می خواهد بگوید " ما برای آنکه کشور خوبان شود خون دلها خورده ایم! " یعنی فرانسه یا اروپا تاوان زیادی داده است تا به آزادی برسد. این ژولی همان کسی است که با عشق خود الیویه موسیقی اتحادیه اروپا را تکمیل می­کند.  

در سفر و مکاشفه انسان برای آزادی، فرد باید بکوشد کلیه رشته‌هایی که او را به هر چه یا هر کس متصل می‌کند را قطع نماید تا دانشی را که جهان به او عرضه می‌دارد دریابد و به سمت انسانی برتر حرکت کند. اما اگر انسان همه اینها را داشته باشد اما کسی را نداشته باشد که این‌ها را با او تقسیم کند آیا اصلاً و اصولاً وجود انسان ارزشی خواهد داشت؟!

 با این همه بدبینی به آزادی انسان ها،کیشلوفسکی راه چاره را به انسان نشان می دهد؟بله!پاسخ در پنج دقیقه انتهایی فیلم است..."عشق".

انسان ها گرچه آزادی بی قید و شرطی ندارند ولی تنها عشق است که باعث می شود امیدوار باشند،باعث می شود گذشته را فراموش کرده و به آینده دل ببندند.انتهای فیلم ادای دین کاملی بود از کیشلوفسکی به استاد خود یعنی "اینگمار برگمان"...

الیویه برای ژولی نماد ادامه زندگی است، با عشقی که به وی نشان می دهد. حتی آهنگ را او به کمک ژولی تمام می کند، که این آهنگ نمادی از زندگی ژولی است. الیویه نمادی است برای ادامه زندگی و برای عشق است که شاید مهمترین انگیزه ژولی برای خودکشی بود، چون عشق از دست رفته و حالا با شکل گیری یک عشق جدید می­تواند انگیزه و امیدی به زندگی با خود به ارمغان آورد.

در سکانس پایانی که مجموعه آدمهای فیلم به شکلی همگی حضور دارند با بازگشتی به زهدان از پشت شیشه آکواریوم مانندی ،همزمان با نواختن موسیقی اتحاد اروپا که اکنون ساخته شده و کامل می نماید با اولویه هم آغوش دیده می شوند . در لحظه اوج موسیقی همزمان با ارگاسم ژولی ، ژولی با دست شیشه آکواریوم مانند را لمس می کند وتوگویی آزاد شده است اما از پشت شیشه .حضور آدمهای فیلم به تصویر سونوگرافی جنینی می رسد که در شکم معشوقه پاتریس زنده و در حال وول خوردن است. در زمینه ای به رنگ آبی فیلم با آخرین و کاملترین فید آبی پایان می یابد و منحنی دراماتیک رنگ های آبی به تمامه کامل و تمام می شود.

در انتها تصویری به مانند رویت ژولی از پزشکی که به او خبر تصادف را می­داد، این بار از چشمان الیویه داریم، او بدن ژولی را می­بیند. اشک ژولی جاری می­شود، شاید این همان اشک و ناراحتی بود که ما انتظار داشتیم در بیمارستان از او ببینیم. برای آزادی باید بخشید و کمک کرد، مانند ژولی در فیلم آبی.

پایانی شاعرانه »تصاویری از افرادی که بعد  تصادف با زندگی او گره خورده اند و اشک جولی.

photo_2022-10-02_16-25-28

 

 

منبع: کانال تلگرامی کافه هنر

ارسال نظر:

  • پربازدیدترین ها
  • پربحث ترین ها