{{weatherData.name}} {{weatherData.weather.main}} ℃ {{weatherData.main.temp}}

کدخبر : 10340

سریال ویچر نتفلیکس در نخستین فصل خود نشان می‌دهد که اثری فعلا رنج‌برده از برخی کمبودها و در عین حال یک محصول تلویزیونی پتانسیل‌دار و لایق تماشا شدن توسط هر فرد علاقه‌مند به فانتزی‌های اغراق‌آمیز بزرگ‌سالانه است.

ویچر (The Witcher) یکی از تحسین شده ترین عناوین دنیای بازی های کامپیوتری در چند سال اخیر بوده که از میزان محبوبیت بسیاری نزد گیمرها برخوردار است. مدتها بود که نتفلیکس قصد تولید سریالی براساس این بازی ( که خودش اقتباس از یک کتاب است ) را داشت چراکه معتقد بود، وسعت دنیای « ویچر » می تواند منجر به ساخت سریالی پر سود و دنباله دار شود. قصه سریال درباره شکارچیانی است که برای اهداف گوناگون و اغلب مالی، به شکار هیولا می پردازند و در قصه به آنها " ویچر " گفته می شود. گرالت ( با بازی هنری کاویل ) یکی از این ویچرهاست که کم گوی و گزیده گوی است و از ماهرترین شکارچیان هیولا نیز به شمار می رود. اما ورود او به مناطق مختلف ماجراهای گوناگونی را رقم می زند که..

فصل اول سریال ویچر (The Witcher) یکی از پر هزینه ترین سریالهای تاریخ تلویزیون است که از لحاظ بصری رضایت تماشاگر را کسب خواهد کرد. نتفیلکس با امید بسیار، هزینه های فراوانی را صرف ساختن سریال « ویچر » کرده تا در دراز مدت بتواند به جایگاهی که « بازی تاج و تخت » رسید دست پیدا کند و به نظر می رسد که این اتفاق چندان هم دور از دسترس نباشد. اما پیش از رسیدن به نکات فنی سریال باید به قصه و جزئیات آن پرداخت؛ جایی که مشکلات چندان هم کم نیستند.

بی شک بسیاری از تماشاگران سریال « The Witcher » کسانی هستند که تا پیش از انتشار سریال اطلاعی از دنیای گسترده این عنوان نداشتند.  آنها می‌توانند با تماشای فصل اول سریال رویدادها را درک کرده و به راحتی جزئیات را در ذهن بسپارند اما بخش عمده تماشاگران سریال، شانس بازی کردن عنوان « The Witcher » را نداشتند و سازندگان سریال نیز از این نکته غافل بوده اند چراکه خیلی زود و در اپیزودهای اولیه جزئیات فراوانی را در طول قصه بیان می کنند که به نظر کمی عجولانه به نظر می رسد.

یکی از مهمترین نکاتی که بازی « The Witcher » را از دیگر عنوان های کامپوتری جدا می کرد، گستردگی دنیای بازی و سرزمین های مختلف با ویژگی های گوناگون بود که تجربه ای منحصر به فرد در اختیار بازیباز قرار می داد. اما در فصل اول سریال « The Witcher » شتاب زدگی در ارائه جزئیات باعث گیج شدن مخاطب می شود و استفاده بی رویه از فلشبک ها کار را خراب تر هم کرده است. تغییر مداوم خط زمانی که گاهی باعث گسست ارتباط ذهنی تماشاگر با زمان حال می شود،سبب شده تا تماشاگر به نوعی سردرگمی در طول تماشای سریال تجربه کند که خوشبختانه این مسیر با معرفی سرزمین های مختلف با جزئیات مربوطه، رفته رفته بهبود پیدا خواهد کرد. با اینحال هنوز می توان ردپای برخی سهل انگاری ها در این اقتباس سریالی را نادیده گرفت. مانند بخش « شرارت کمتر » که یکی از مهمترین بخش های داستان « ویچر » بوده اما در سریال به طور سطحی به آن پرداخته شده است و نمی تواند تاثیر انتخاب های گرالت بر روح و ذهنش را به درستی به تصویر بکشد.  

فصل اول این سریال از 20 دسامبر 2019 (29 آذر 1398) از شبکه نتفلیکس به نمایش در آمد. این فصل که شامل 8 قسمت بود، به صورت یک‌جا در اختیار بینندگان قرار گرفت. سریال ویچر نتفلیکس در نخستین فصل خود نشان داد که در حال حاضر اثری نه‌چندان کامل ولی در عین حال یک محصول تلویزیونی پتانسیل‌دار و لایق تماشا شدن توسط هر فرد علاقه‌مند به فانتزی‌های اغراق‌آمیز بزرگ‌سالانه است.

سریال خارجی

داستان سریال ویچر به خاطر روایت فواصل زمانی مختلف ممکن است کمی گیج‌کننده باشد. شخصیت‌های محوری داستان سریال گرالت، ینیفر و سیری هستند و به از همین رو سه گاهشمار وجود دارد که به طور همزمان روایت می‌شوند. به همین خاطر در ادامه اتفاقات و روایت‌های این سریال را به ترتیب زمانی برای شما تعریف می‌کنیم.

سال ۱۲۰۶

ینیفر با خمیدگی ستون فقرات متولد شد و توسط روستای خود طرد شد. قدرت‌های جادویی او باعث شد تا پای او به آکادمی جادویی آرتوزا باز شود.

سال ۱۲۱۰

ینیفر آموزش‌های خود را در آرتوزا به پایان رساند و پس از آن طی یک فرآیند دردناک فرم بدن خود را اصلاح کرد. بهای این زیبایی عدم توانایی در بچه‌دار شدن بود که ینیفر آن را پذیرفت. او ابتدا قرار بود توسط انجمن برادری جادوگران به نیلفگارد فرستاده شود اما او زیر بار این تصمیم نرفت و جایگاهی در دربار جادوگری ادیرن و شهر ونگربرگ پیدا کرد.

در این زمان پادشاه داگورا، پدر ملکه کالانته بر تخت سلطنت سینترا نشسته بود.

در همین سال گرات، وقتی تنها یک بچه بود توسط مادرش رها شد تا تحت سرپرستی یک ویچر افسانه‌ای به نام وسمیر تحت تعلیم قرار گیرد.

سال ۱۲۳۱

سال‌ها بعد جادوگری به نام استروگوبور که نام جادوگر دیگری به نام آیریون را اتخاذ کرده بود، از گرالت که حالا تبدیل به یک ویچر شده بود درخواست کرد تا شاهزاده رنفری را بکشد، چرا که باور داشت رفنری با نفرین خورشید سیاه متولد شده و به همین سبب یک هیولا است. زمانی که گرالت در شهر بلاویکن اقدام به کشتن این شاهزاده کرد، رنفری پیش از مرگش به گرالت گفت: «دختری در جنگل همیشه با تو خواهد بود. او سرنوشت تو است.» این گفته‌ی او اشاره به شاهزاده سیرلا از سینترا داشت.

سال ۱۲۴۰

نه سال بعد گرالت با یک آوازخوان/نوازنده به نام یاسکیر آشنا شد که این فرد به یک دوست و همراه در سفرهای گرالت تبدیل شد. این دو در مقطعی با گروهی از الف‌ها روبرو شدند که توسط انسان‌ها از خانه‌شان در دول بلاتانا به بیرون رانده شده بودند.

در همین سال ینیفر مسئول مشایعت ملکه کالیس و دخترش در هنگام یک سفر بود. در طول این سفر که مبدا آن از ادیرن بود، کالسکه‌ی آن‌ها توسط یک جادوگر و هیولای متعلق به او مورد حمله واقع شد. ینفر پس از فرار از طریق باز کردن چند پورتال به این نتیجه رسید که حفظ کردن کالیس غیر ممکن است و به همین سبب او را رها کرد و بچه‌اش را با خود برد. با این حال آن بچه نیز زنده نماند و ینیفر پس از این ماجرا تصمیم گرفت به طور مستقل کار کند.

سال ۱۲۴۳

سه سال بعد تریس، جادوگری از دربار تمریا از گرالت درخواست کرد تا به موضوع یک استریگای خطرناک که منجر به تلفاتی در این قلمرو شده بود، رسیدگی کند. موضوعی که یک ارتباط غیر منتظره با پادشاه فالتست داشت. گرالت موفق شد نفرین این استریگا که در واقع دختر فالتست بود را باطل کند.

سال ۱۲۴۹

گرالت به لطف یاسکیر به جشنی از دربار سینترا دعوت شد. این جشن به منظور خواستگاری از دختر ملکه کالانته یعنی شاهزاده پاوتا برگزار می‌شد. ملکه از ارتباط دخترش با فردی دیگر آگاه بود و دوست نداشت که دخترش با این فرد ازدواج کند. در واقع دعوت گرالت در این مهمانی نیز به خاطر وجود اتفاقات احتمالی در همین مورد بود، اگرچه خود گرالت از آن خبر نداشت. آن فرد که با نام ونی شناخته می‌شد در این مهمانی حضور پیدا کرد تا از پاوتا خواستگاری کند. دونی به خاطر یک نفرین چهره‌اش کریه و سرش شبیه به یک جوجه تیغی شده بود. رویدادهایی جادویی و اجتناب‌ناپذیر در این مهمانی باعث شد تا دختر متولد نشده‌ی پاوتا یعنی سیری به خاطر قانون سورپایز به گرالت پیوند بخورد. با این حال ملکه کالانته که از این موضوع بیزار بود گرالت را از سینترا اخراج کرد.

سال ۱۲۵۶

به دنبال یک حادثه و تاثیرات مرگبار یک جین بر یاسکیر، گرالت برای درمان او به شهر ریند رفت و برای اولین بار با ینیفر ملاقات کرد، که این آغازی بر روابط پیچده‌ی بین آن‌ها بود.

سال ۱۲۶۳

با گذشت چند سال از قانون سورپرایز، گرالت برای بردن سیری به سینترا بازگشت تا تعهد خود برای امنیت او را محقق کند. با این حال کالانته نسبت به این اقدام مخالفت کرد و گرالت را به زندان انداخت.

ملکه کالانته ارتش سینترا را علیه نیلفگارد رهبری کرد و در این نبرد به شدت مجروح شد. شهر توسط نیفگاردی‌ها گرفته شد و کالانته نوه‌اش سیری را مجبور کرد تا به همراه افرادی فرار کند. خود کالانته نیز پیش از رسیدن نیروهای نیلفگاردی به قلعه‌اش اقدام به خودکشی کرد.

همزمان گرالت نیز از محل اسارتش در سینترا فرار کرد و به جستجوی سیری پرداخت. سیری در یک کمپ از پناهندگان حمله به سینترا مستقر شد و در آنجا با الفی به نام دارا دوست شد. پس از هرج و مرج در این پناهگاه، سیری و دارا از آنجا فرار کردند.

در مقطعی سیری صداهایی را از جنگل بروکلیون شنید و وارد این جنگل جادویی شد. سیری و دارا در آنجا با درایدها دیدار کردند، کسانی که آن‌ها را دعوت به ماندن در این جنگل کردند. سیری در آنجا تصوراتی را از کاهیر، یکی از عاملان امپراتور نیلفگارد مشاهده کرد. در همین حین فرینجیلا، جادوگر نیلفگاردی از یک جادوی ممنوعه استفاده کرد تا موقعیت سیری را ردیابی کند.

کاهیر و فرینجیلا یک دالپر تغییر شکل‌دهنده را استخدام کردند تا به وسیله‌ی او سیری را اسیر کنند. این داپلر خود را به شکل موساک، جادوگر وفادار سینترا درآورد و از آنجا که سینترا رابطه‌ی خوبی با موساک داشت سعی کرد تا او را فریب دهد.

با این حال رفتار این تقلیدکننده باعث تردید سیری و دارا شد و آن‌ها با پی بردن به حقیقت اقدام به فرار کردند. به دنبال این اتفاق یک درگیری بین این داپلر و کاهیر صورت گرفت و داپلر به او حمله کرد.

سیری توسط دارا رها شد و او بار دیگر خود را در میان اهالی سنترا دید. در این مقطع وقتی چند دوست قدیمی به او حمله کردند او با جادویی قدرتمند و غیرمنتظره اقدام به کشتن آن‌ها کرد.

گرالت به کمپ پناهنده‌های سنترا رسید، همان جایی که سیری مدتی پیش در آنجا ساکن بود. آنجا توسط نیلفگاردی‌ها به طور کامل نابود شده بود. گرالت در آنجا برای نجات دادن یک بازرگان، توسط یک هیولا گاز گرفته شد.

در همین زمان ینیفر قبول کرد تا به جادوگرانی دیگر بپیوندد و در شهر سادن علیه نیلفگارد مقاومت کند. سادن یک مکان کلیدی و استراتژیک برای جلوگیری از پیشرفت نیلفگارد بود. با این حال ترفندهای نیلفگاردی‌ها باعث شد تا این مقاومت آن طور که پیش‌بینی شده بود پیش نرود.

در همین حین گرالت که به خاطر گزیده شدن توسط هیولا وضعیت ناخوشایندی داشت توسط آن بازرگان به خانه‌اش حمل شد. پس از رسیدن به خانه مشخص شد که همسر این بازرگان به سیری پناه داده است. سیری دقایقی قبل به جنگل رفته بود و گرالت که متوجه این موضوع شد به او دنبال او رفت. به این ترتیب در پایان داستان سریال ویچر گرالت و سیری همان طور که رنفری پیش‌گویی کرده بود در جنگل به هم پیوستند.

سریال خارجی

شاید شخصیت ویچر یا همان گرالت اهل ریویا، مهم ترین دلیلی باشد که بسیاری از طرفداران دنیای فانتزی انتظار انتشار سریال «The Witcher» را می کشند. او شخصیتی بسیار بدبین و کنایه دار، قوی اما همزمان آسیب پذیر دارد اگر چه نگاهش با آن چشم های زرد شبیه یک ویچر واقعی است. گرالت شخصیت بسیار فوق العاده ای است و طرفداران داستان امیدوارند که پردازش آن در سریال ساخته شده توسط نتفلیکس به همان زیبایی و جذابتی کتاب ها باشد. وقتی که اعلام شد هنری کاویل نقش لایو اکشن شخصیت گرالت را بر عهده خواهد داشت، واکنش های متفاوتی را در پی داشت اما آنچه که در تنها تریلر منتشر شده «The Witcher» از شخصیت گرالت با بازی کاویل می بینیم قابل قبول است هر چند آن کلاه گیس نقره ای چندان مناسب بازیگر نقش سوپرمن نمی رسد و طرفداران نیز متوجه این موضوع شده اند. هنوز نمی توان در مورد تصویری که کاویل از شخصیت گرالت ارائه داده صحبت کرد و باید تا اواخر سال و انتشار سریال منتظر ماند تا واکنش ها به این شخصیت را دید.

ینفر یک پیشگوی در خدمت امیال و خواسته های خود است که رابطه پیچیده ای با گرالت دارد. هر دوی آن ها شخصیت هایی متغیر دارند و از هر فرصتی برای جدال با یکدیگر استفاده می کنند اما در نهایت یکدیگر را پیدا کرده و ماجراجویی هایشان از نو آغاز می شود. ینفر را به خاطر زبان تیز و ظاهر زیبایش می شناسند، با آن پوست تیره و چشم های شرور رنگی اش. آنیا چالوترا، یک بازیگر نسبتاً تازه کار است که تاکنون تنها در چند پروژه فعالیت داشته و موهای پرکلاغی و صورت زیبایش او را به بهترین گزینه برای ایفای نقش ینفر تبدیل می سازد.

اما همانطور که طرفداران کتاب ها می دانند ینفر همیشه به این زیبایی نبوده است. در کتاب ها، گرالت می گوید که زنان زشت که نمی توانستند ازدواج کنند اغلب به جادوگری روی می آورند. او با خود فکر می کند که ینفر روزگاری یک دختر زشت و گوژپشت بوده است. اما در نسخه سریالی سرویس نتفلکیس، ینفر را در جوانی دارای چانه ای زشت و کج و معوج و چشم های قهوه ای معمولی نشان می دهند. وقتی که او قدرتمند شده و وارد دنیای جادو می شود، به یک جادوگر رازآلود تبدیل می شود که بوی گل یاس و خارتوت می دهد.

yennefer

 سریال در تمامی ابعاد خود به‌جای سنجش کمیت محتوای صرفا قابل تماشا برای تماشاگر بزرگ‌سال به کیفیت آن و نقشش در داستان فکر می‌کند و در مقام مقایسه با آثار مشابه، در عین بارها و بارها استفاده از سکانس‌های خشونت‌آمیز و مواردی از این دست، کمتر ثانیه‌ای را در خود جای داده است که بتوان گفت از فلان محتوای بزرگ‌سالانه فقط برای ایجاد یک سرگرمی لحظه‌ای و سواستفاده از درجه‌ی سنی خود بهره می‌برد. اما اگر حقیقتش را بخواهید، باید گفت که شجاعت اصلی آن نه با این موارد که در نمایش فانتزی به‌شدت جادومحور و دنیای شلوغ و خیالی اثر به چشم می‌آید.

«ویچر» برخلاف بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌های پرخرج اقتباسی چند سال اخیر، جذابیت رسیدن به واقع‌گرایی را با خجالت کشیدن از ذات خود به‌عنوان یک قصه‌ی شکل‌گرفته بر پایه‌ی انواع‌واقسام موارد تخیلی اشتباه نمی‌گیرد و به دنیای خود افتخار می‌کند. انقدر که با تاکید و با جزئیات نقش جادو در برخی بخش‌های آن و سازوکار عجیب بعضی قسمت‌هایش را شرح می‌دهد و حتی یکی از بهترین آهنگ‌های خود را طوری خلق کرده است که می‌توان نواخته و خوانده شدن آن در خودِ خودِ دنیای اثر را باور کرد. همین هم باعث می‌شود که در عین عجیب بودن آن در بسیاری بخش‌ها و بدون جواب ماندنِ طبیعی بسیاری از پرسش‌های بیننده درباره‌ی این جهان پس از تماشای فصل اول اثر، اکثر دنبال‌کنندگان بتوانند جهان جایگزین خلق‌شده در آن را کم‌وبیش به رسمیت بشناسند؛ چهانی پرشده از موجوداتی با نژادهای متفاوت که سرنوشت و نیروهایی کنترل‌کننده و بالاتر از سطح فهم اکثر انسان‌ها نقش به‌سزایی در آن ایفا می‌کنند.

لورن اشمیت و تیم او به‌جای معرفی دقیق و پرجزئیات چند مورد از عناصر سازنده‌ی این جهان در فصل اول، طی هشت قسمت نخست اثر صرفا آن را بدون ترس از گیج شدن مخاطب به ما نشان می‌دهند. طوری که در بیان تمثیلی مخاطب احساس کند که به‌جای دریافت سه هدیه در یک شب، می‌داند که در آینده جعبه‌ای بزرگ و پرشده از چندین و چند هدیه را دریافت می‌کند و توصیفات کلی همگان از این هدیه‌ها و کاغذ کادوی پیچیده‌شده دور جعبه‌ی بزرگ هم آن‌قدر جذب‌کننده به نظر می‌آیند که او را فعلا از مشتاق برای آینده و بیشتر دانستن نگه دارند. تازه این در حالی است که سریال همان‌قدر که به برخی مکان‌های این جهان بزرگ و برخی عناصر سازنده‌ی آن صرفا اشاره‌ی اندکی کرده است، چند مورد مهم از این دنیای فانتزی را نیز در همین فصل اول با جزئیات بسیار زیاد به تصویر می‌کشد و به بیننده معرفی می‌کند؛ مواردی مثل آکادمی Aretuza که فصل اول کار خوبی در معرفی تاریخی و جغرافیایی آن انجام می‌دهد

منهای جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری اثر که بعضی اوقات کاملا قابل قبول هستند و گاهی هم انصافا عدم تناسب حاضر بین بودجه‌ی این فصل و نیاز سریال به استفاده‌ی مفصل از آن‌ها از همان فصل اول را با ضعف و کمبودهای خود به رخ می‌کشند، «ویچر» تقریبا در تمام ابعاد تولیدی خارج از فیلم‌نامه، رضایت‌بخش برای بسیاری از بینندگان است. از یک طرف آلبوم موسیقی متن غنی اثر بارها و بارها به برقراری روابط احساسی درست بین مخاطب و لحظاتی ویژه در داستان کمک می‌کند و از طرف دیگر چینش سکانس‌های سریال هم غالبا به شکلی است که مخاطب را از مواجهه با تکرار مکررات خسته نکند. «ویچر» چه موقع استفاده از آهنگی به‌خصوص، چه برای بهره‌برداری از نورپردازی‌هایی ویژه و حساب‌شده و چه وقتی که بخواهد با یک مدل قاب‌بندی توجه بیننده را به موردی به‌خصوص جلب کند، به یاد دارد که باید از نظر صوتی و بصری متنوع باشد و گرفتار تقلیدهای دوباره و دوباره از روی دست خود نشود. همین هم کاری می‌کند که حتی در لحظات افت ریتم داستان‌گویی اثر یا فرا رسیدن بخش‌هایی از قصه که هم‌اندازه با دیگر قسمت‌های آن جذاب به نظر نمی‌رسند، سریال با عناصر جذب‌کننده‌ی دیگر خود جلوی دور شدن مخاطب را بگیرد و وی را پای دقایقش بنشاند.

در آن لحظه بسیاری از افراد تازه باتوجه‌به تمایل انکارناپذیر خود به تماشای قسمت بعدیِ هنوز تولیدنشده‌ی اثر متوجه می‌شوند که «ویچر» چه‌قدر در جلب توجه آن‌ها و همراه کردن‌شان با خود موفق بوده است. قطعا سریال با عدم موفقیت فعلی در ارائه‌ی مواردی همچون پیام‌های قابل‌توجه حاضر در منبع اقتباس به مخاطب و کمبودهای دیگر نام‌برده در این نوشته لیاقت زیر سؤال رفتن از برخی جهات را دارد. اما در پایان، «ویچر» در همه‌ی بخش‌های دیگر نیز بسیار خوب است؛ در حد و اندازه‌ای که طی سطح بالاترین دقایق و سکانس پایانی آن به یاد صحبت‌های شاعرانه‌ی ژاکیر با بازی جویی بیتی یا همان دندلاینِ خودمان بیافتیم و احتمالا بگوییم که به‌عنوان عضوی از سرزمین فراوانی، فصل اول «ویچر» احتمالا لیاقت این را دارد که سه سکه از پنج سکه‌ی ممکن را به سمتش بیاندازیم.

یکی از نقاط قوت و امیدوارکننده‌ سریال خارجی ویچر بازیگران آن هستند که اکثر آن‌ها عملکرد بسیار خوب و امیدوارکننده‌ای ارائه دادند. هنری کویل به عنوان گرالت عملکرد فوق‌العاده‌ و بی‌نقصی دارد؛ او کاملا به گرالت زندگی بخشیده است به حدی که آندری ساپکوفسکی پس از تماشای سریال او را تحسین و سپس عنوان کرد که گرالت همیشه با چهره‌ هنری کویل شناخته خواهد شد.

اگر شما هم د.ست دارید تجربه‌ای نزدیک به تماشای سریال "بازی تاج و تخت" و یا " ارباب حلقه‌ها" را باردیگر داشته باشید. توصیه می‌کنیم حتما به تماشای این سریال بنشینید. 

 

 

 

 
ارسال نظر:

  • پربازدیدترین ها
  • پربحث ترین ها